صدای دور و خفه‌ی جیغی، غرش بم و همه‌گیر موتورهای برق را می‌شکافد. مرد روی صندلی‌اش نشسته است و سیگارش را می‌کشد. آخرین سیگارش را. روی میز در کنارش جسدی افتاده است و در کنار صندلی‌اش پتکی سنگین. مرد به دیوارهای خانه‌اش نگاه می‌کند که دراز است مثل یک سوله و خالی. خالی از مفهوم و اثاثیه. و از هنر. و رنگ.

جسد روی میز درون کیسه‌ای پیچیده شده است. کیسه سفید است. مرد به جسد نگاه می‌کند و  بعد توجهش را به سیم‌های فلزی معطوف می‌کند که مثل آبشاری زمخت از جایی که باید سر جسد درون کیسه باشد بیرون ریخته. زمخت است. سرد و زبر است. یا شاید داغ. او نمی‌داند. دستش را به شلوارش می‌کشد. حس می‌کند حتا از این فاصله دستانش را می‌آزارند. سیم‌ها به خون آغشته‌اند. خون او نیست.

 

اگر از روبه‌رو به او بنگریم، او که ته ریشی خشن دارد و انگشتانی لاغر، انگار دربرابر تابلو‌های نئون تبلیغاتی نشسته باشد که هر چند دقیقه روشن و خاموش می‌شوند، گاه خیلی گذرا جزییاتی از صورتش به نمایش گذاشته می‌شود. و بعد باز تاریک می‌شود.

اگر بلند شویم و پشت سرش بایستیم، می‌بینیم که خبری از تابلوهای نئون نیست. او همچون تدوین‌گری روی صندلی تاشواش نشسته و سیگار نازکش را می‌کشد که مثل خودش مچاله شده و در برابرش ده مانیتور بزرگ قرار دارند که تصاویری را برایش به نمایش در می‌آورند.

او به تصاویر خیره شده. چهره‌اش بی‌روح است. نگاهش اما انگار از مانیتورها می‌گذرد. دیوار پشت مانیتورها را می‌شکافد و به سمت تپه‌هایی خیالی می‌رود و در طلوعی بی‌نظیر غرق می‌شود. از جهان اطرافش فارغ است. از اتاقی که در آن نشسته و تل‌های عظیم سیم و کابل فشار قوی و لوله‌های انتقال بخار. تل‌های فلزی بی‌خاصیت.

زمینی که در برابرش قرار گرفته در دو ردیف موازی و با فاصله از هم، مشبک است و تونل‌هایی از کابل فشار قوی را می‌پوشاند که همچون کرم‌های لزج قبیحی در هم فرو رفته‌اند و با هم مشغول هم‌آغوشی چندش‌آوری هستند و می‌خزند تا از جای جای دیوار بیرون بپاشند و با بی‌تابی به سمت یک دستگاه پیچیده بروند و در او وارد شوند. تا او شیره‌شان را بیاشامد و تر تر کند و کاری بکند که اکنون بی اهمیت می‌نماید. بی‌خود است. در جهانی دیگر رخ می‌دهد.

مرد عینکی به چشم دارد که با کش به کله‌اش وصل شده. عینک چشمانش را وزغ‌وار، عظیم‌ می‌کند و از او ناقص‌الخلقه‌ای غیر طبیعی می‌سازد. گاهی چشمانش پرشی غول‌آسا می‌کند. عینکش او را لو می‌دهد. گاهی حواسش متوجه مانیتورها می‌شود.

مانیتور 5 تصویری پیشرفته است از مغز. اسکنی دقیق و سه بعدی در پس زمینه‌ای مربع بندی شده و سبز. سبزی زننده و سمی. تصویر مغزی را از لوب فرونتال تا بصل‌النخاع نشان می‌دهد. مغز سرخ است و خاموش. هیچ نقطه‌ی سفید نورانی از لوب‌های مغز درحال شارش نیست. همه چیز آرام است. این مغز مرده است.

مغز زنده پر است از جرقه‌هایی الکتریکی که به پیش می‌تازند و هزاران نورون که از 30 تا 90 میلی‌ولت در تلاطم اند. لوب فرونتال فرامین را ارسال می کند. فرامین از مخچه و بصل‌النخاع عبور می‌کنند و به اعصاب می‌ریزند. حرکات می‌توانند بی دخالت لوب‌های مخ ایجاد شوند. حرکات انعکاسی‌ای که تنها از بصل‌النخاع نشأت می‌گیرند. اما در این حرکات درکی نیست. آن‌چه تحت عنوان "من" می‌شناسیم در درون مخ جایگزین شده. مرد این را خوب می‌داند. در طول عمرش هزاران اسکن مغزی را مطالعه کرده و در این چند هفته‌ی اخیر حتا بیش از پیش.

خون همچون شیرابه‌ای گندیده که از توده‌ی زباله نشت کند، از کیسه‌ی سفید بر روی زمین می‌چکد. چاله‌ای کوچک از خون از همین‌ حالا پویشش را به سمت صندلی مرد آغاز کرده است و همچون هیولایی افتان و خیزان می‌رود تا پاهای او را آغشته کند و از او قد بکشد.

مرد اما هنوز فارغ است. سیگارش را می‌کشد. این نفس آخری بود. بعد از این باید رهایش می‌کرد. سیگار را به لبش نزدیک می‌کند و دود را از میان فیلتر پلاستیکی به درون می‌‌دهد. بعد نفسی عمیق و منتظر می‌ماند تا نیکوتین از ریه‌هایش وارد خونش شود. نفسش را بیرون می‌دهد. دود مثل قارچی یا هشت‌پایی هوا را از هم می‌درد و از پنکه‌های عظیم تهویه که در سقف جاسازی شده‌اند و هر لحظه هوا را صدهزار بار می‌شکافند بیرون می‌رود.

ته سیگار از دستش کنده می‌شود. انگار مرده باشد. سقوط تا ابد ادامه می‌یابد. ته سیگار در جریان زمانی ازلی شناور می‌شود و آن جریان اصلی است. آن‌ چیزی که جز این سقوط است، هر چیزی که در جهان خارج است، در جریان زمانی فرعی قرار گرفته. همه چیز زمانی موازی اما بی‌اهمیت است. مرد همیشه در همان فاصله‌ی بین رها شدن ته سیگار که چون وزنه‌ای سربی از دستان نازکش که مثل ریشه‌های خشکیده‌ی درختی باستانی دور آن وزنه‌ی لاینتناهی پیچیده بودند، فرو می‌افتد و برخورد سنگین آن با زمین، شناور می‌ماند. ته سیگار چنان با زمین برخورد می‌کند که انگار سندانی تایتانیومی باشد. انگار ماموتی باشد که از یک چاله‌ی زمانی می‌گذرد و بر اثر اصابت گلوله‌ی عظیم یک تفنگ فیل‌کش، فرو می‌ریزد. انگار زمین ترک بر می‌دارد.

یک میلیارد سال قبل، یا بعد، ته سیگار درون چاله‌ی خون می‌افتد و صدای جلز و ولزش مثل ناخنی که روی سطحی صاف کشیده شود مو بر تن مرد سیخ می‌کند و بوی تهوع‌آور سوختگی، گیرنده‌های بویایی خدشه‌دار شده از یک عمر سیگار کشیدنش را آزار می‌دهد. مرد توجهش جلب می‌شود شاید حتا آن قدر که بتواند بالا بیاورد. نگاه غیر انسانی‌اش به تصویری در مانیتور 7 می‌افتد. تصویر مستقیما از دوربین مخفی‌ ترافیک در شبویای توکیو دزدیده شده است. فصل بهار است. شکوفه‌های گیلاس بی‌خیال و آزاد همچون بینهایت پرهای غو یا ملکول‌های آب که روی هم سر بخورند از سر شاخه‌های درختان جدا می‌شوند و سفید و صورتی در هم می‌آویزند و روی آسفالت خیابان‌ها فراموش می‌شوند. مردم بی‌جهت در خیابان‌ها رژه‌ای ابدی را اجرا می‌کنند. همه چیز به اندازه‌ی آسمان پوچ است. هیچ ماشینی در خیابان‌ها نیست.

دستانش را به سمت دهانش می‌برد. سرد و فلزی‌اند. بوی سیگار می دهند. اما چیز دیگری هم هست. بوی سنگینی که مثل موجودی لزج روی دستش پیچیده است. یک لحظه متعجب می‌شود از این که آن بو هنوز دستانش را ترک نگفته. دوازده ساعت گذشته. بوی "او" را می‌دهد.

از جهان جدا می‌شود. به درون حفره‌ای نامرئی از ناآگاهی کشیده می‌شود. همه چیز نورانی است و گرم. سرخ است. انگار زیر ملافه‌ای سفید خزیده باشد در نیم روزی تابستانی و خسته، صورتی محو در گوشش زمزمه‌ای می‌کند که ناتوانی‌اش در درک کلمات مثل این که پیچ‌هایی فلزی را در دستش فرو کنند آزارش می‌دهد. انگار فراموش کرده. صورت انگار نقابی دارد. یا آن‌جا که باید چشمان و بینی قرار می‌گرفت تنها پوستی بی‌جهت و بی‌معنی کشیده شده. انگار تنها دهانی وارفته و بی شکل است. دهان همان‌قدر شخصیت دارد که او در ذهنش می‌داند انسان‌ها دهان دارند. همان قدر غیر شخصی و دور است که برای خارج شدن آن زمزمه‌ی زجرآور، به دهانی نیاز است.

دستانش را از صورتش می‌کند. مانیتور شماره‌ی 3 در حال پخش تصاویری ضبط شده است. مکانش باید جایی در اروپا باشد. اجساد روی زمین ردیف شده‌اند و گزارشگری با موهایی همچون ابریشم و کشمیر سرخ‌ زنگاری دربرابر دوربینی که امروز دیگر آن‌جا نیست ایستاده است. گزارشگر با جدیت تمام در حال توضیح موضوعی‌ست که بی‌نهایت حیاتی به نظر می‌رسد. جذاب است. دندان‌هایش سفید و یک دست اند. از آن دست دندان‌هایی که روی بسته‌های خمیر‌دندان می‌اندازند. یکی از اجساد پشت سرش حرکتی می‌کند. امدادگری وحشت‌زده و با نهایت سرعت به طرف جسد می‌دود. شاید مرد هنوز نمرده است. شاید اشتباهی عظیم رخ داده است. گزارشگر به پشت سرش نگاه می‌کند و با هیجانی وصف نشدنی به سمت مرکز آشوب می‌دود، جایی که حالا چندین پیکر سفیدپوش تجمع کرده‌اند و همچون آهن‌ربایی انسان‌قد، دوربین به دنبالش کشیده می‌شود. پیش از آن که تصویر ناگهان قطع شود، تصویری کوتاه از مردی که تا چند ثانیه‌ی پیش مرده فرض شده بود پخش می‌شود. مرد به هیچ وجه حال و روز خوشی ندارد. چشمانش بیش از حد گشاد شده‌اند و عنبیه‌اش آبی بسیار روشنِ بیماریست.

مرد می‌شمارد. یک... دو... سه. تصویر روی مانیتور 3 بار دیگر جان می‌گیرد. بار دیگر گزارشگر جذاب در برابر او می‌ایستد و با چهره‌ای جدی و مصمم خبرش را برای مردمی در زمانی دیگر به زبانی که برای مرد غریبه است، بازگو می‌کند. یک بار دیگر امدادگر به سمت جسد می‌دود و یک بار دیگر زن به سمت او می‌رود و دوربین دنبالش می‌کند و تصویر مرد مرده‌ی دوباره جان گرفته مثل لمسی سرد و گذرا بر روی عینک وزغی منعکس می‌شود. تصویر باز قطع می‌شود. اما سه ثانیه ی بعد باز برمی‌گردد. گویی که در چرخه‌ای ابدی گیر افتاده باشد، زن محکوم است تا همیشه این خبر را با آن چهره‌ی مصمم بازگو کند. دستانش را بالا بیاورد و موهای سرخش را از کنار پیشانی‌اش کنار بزند بعد به سمت جسد بدود، بیهوده، و انگار نیرویی بدسرشت و آسمانی بار دیگر محض خنده او را یک خانه به راست و سه خانه به عقب بکشد و بازی از نو... .

مانیتور شماره‌ی 10 موجی از انفجار را در شهری عظیم به نمایش می‌گذارد. تصویر از فرازی گرفته شده. شاید یک تپه یا یک ساختمان بلند. مرد مطمئن نیست. در نظر اول بی‌شباهت به جنگ نیست. اما از هلیکوپترها یا تانک‌ها خبری نیست. به فوران خون می‌ماند وقتی زخمی در کار نیست. همه چیز ورای تصورش بی‌معنی و بی‌ربط است. منطقی نیست. بعضی از ساختمان‌ها آشنا هستند. نه این که مرد قبلا تصاویر را ندیده باشد. مانعی دربرابر آگاهی او زده شده. گویی هرگاه به یک ساعت یا حتا یک ثانیه‌ی پیش فکر می‌کند با سدی به بلندای یک کیلومتر روبه‌رو می‌شود که سرد و عبوس و بتنی به او خیره می‌شود و هر ثانیه یک وجب به جلو می‌رود و او را به جلو هل می‌دهد. او نمی‌خواهد جلو برود. او می‌خواهد دیوار را خراش بدهد اما دیوار، ناهموار بی‌توجه، سر پنجه‌هایش را آزار می‌دهد. تنش به خارش می‌افتد. این برج بیگ بن است. نه شاید هم نیست. این رود تیمز است. دیوار ناخن‌هایش را می‌شکند. از دستانش خون جاری می‌شود. سرش تا مرز انفجار پیش می‌رود. مرد ناخودآگاه دستانش را در موهای پرپشت و خشکیده‌اش فرو می‌برد. درد متوقف می‌شود. برخلاف انتظارش موهایش دسته دسته فرو نمی‌ریزند. دربرابر تماس دستان سردش مقاومت می‌کنند. انگار لحظه‌ای به واقعیت قوانین فیزیک بازگردد. این لندن است که در تصویر می‌سوزد. انفجارها خیلی اتفاقی رخ می‌دهند. این جا هیچ روندی وجود ندارد. آشوب محض است. هیچ دو نقطه‌ای را نمی‌شود با یک خط به هم متصل کرد.

به جسد خیره می‌شود. پارچه رویش را پوشانده. اگر نمی‌دانست در زیر آن توده‌ی خفه از پارچه و سیم چیست، غریب نبود اگر آن را... یک آن خشک می‌شود. جهان متوقف می‌شود. به یادش نیست در زیر پارچه‌ی سفید چه خزیده است. گویی کرمی در مغزش رها شده و مسیرهای نورونی پرارزش خاطره‌اش را می‌لیسد و پاک می‌کند. از تصاویر. از خاطرات. از بوها. از یاد لمس‌ها.

صدا بار دیگر در پس ذهنش زمزمه می‌کند. خیلی دور است. خیلی تهی و بی حال است. اما مثل خرده شیشه در پس سرش می‌لغزد. گاهی دور می‌شود. بعد نزدیک می‌آید. مثل هیئتی که با لجبازی تمام از نور مهتاب اجتناب می کند. صدا قوی‌تر می‌شود. مرد تقلا می‌کند تا مگر بخشی از آن را فراچنگ آرد. صدا انسانی نیست ولی کلمات هستند. بی‌جنسیت اند. زن نیستند یا مرد. مثل صورت، بی‌هیچ نشانی از آدم بودن. جز آن‌چه خاطره‌اش به حافظه‌اش می‌کوباند. «معشوقه‌ام تو خارج از صناعت‌های زبان آدمیان زیبایی و دلپذیر. با چشمانی چون چشمان کبوتر...» سپس بار دیگر تنها کوبش است. بم و بی‌معنی و کشدار و بعد دوباره چون قطاری که با تمام سرعت از تپه‌ای با شیبی دیوانه‌وار بالا بیاید، تیز می‌شود و در ذهنش می‌نشیند. «دست چپش بر سرم گذارده، دست راستش در برم کشیده... گردنت ای معشوق به سان برج آهنگری داوود و از آن صد سپر و زره دلاوران و سلحشوران آویخته... ای دختران اورشلیم شما را به هر آن چه مقدس است قسم می دهم، خواب معشوقم را آشفته نکنید. تا او اندکی فارغ بخسبد.»

و بعد چنان که آغاز شده بود آرام می‌گیرد. مرد بار دیگر به حقیقت بازمی‌گردد. مانیتور شماره‌ی 9 تصویری از کاخ سفید را نشان می‌دهد. آن‌چه پشت سر مرد سفید موی پیر به چشم می‌خورد این موضوع را برایش روشن می‌سازد. نیازی نیست به زیرنویس خبر توجهی کند تا بفهمد چه رخ داده است. در این لحظه او از هر آن‌چه رخ و داده و در حال رخ دادن است آگاه است. او می‌داند کیست. می‌داند زیر پارچه‌ی سفید چه چیزی مخفی شده. او می‌داند دیگری چیزی به نام ایالات متحده وجود ندارد، یا جمهوری خلق چین، یا امپراطوری ژاپن. این کلمات همان‌قدر تهی و بی‌معنی بودند که رئیس‌جمهور یا وزارت دفاع، یا اف.دی.ای و یا ارتش. جهان آن‌طوری که تا ماه پیش می‌شناختش به پایان رسیده است. بی اختیار به یاد کلماتی از تی‌.اس‌ الیوت می‌افتد. چه قدر مناسب اند. و چنین است پایان جهان. نه با انفجاری عظیم، که با ناله‌ای هر دم محو شونده.

مرگ از دید او آن آخرین و برترین خوشبختی بود. این که بی‌دغدغده‌ی آزاری یا صدایی در سیاهی ابدی رها شود. صرفا شناور باشد. تحرکی نباشد.

هیچ نباشد.

صدا بار دیگر بازمی‌گردد. مثل ماهیتی که مترصد جهیدن بر آگاهی‌اش باشد. صدا بی‌نهایت لجوج است تا مرز یقین و تخیل را از هم بشکافد. به یاد ندارد دیوانه بوده باشد. مست نیست. نمرده است. پس شاید در مسیر دیوانه شدن به پیش می‌رود. اگر دوازده ساعت تنهایی می‌توانست دیوانه‌اش کند... یا سیزده ساعت بود؟ همان کلمات باز تکرار می‌شوند. به ذهنش فشار می‌آورد. کلمات آشنا هستند. کاش پیش از آن که آگاهی بازیافته‌اش بار دیگر محو شود، می‌توانست به یاد‌آورد. چهره‌ی نیم نقاب زده بار دیگر در برابر چشم درونش ظاهر می‌شود. حالا می‌داند که تصویر زنیست. ناگهان انگار در مغزش چاهی باز شده باشد، به درون مکیده می‌شود. مثل بار قبل. اگر خاطره‌ای از آن دارد.

آسمان صاف است. زن که لباسی ظریف بر تن دارد، بی‌توجه به نور خورشید که بر پوست تنش بوسه می‌زند و مفهومی دگر جهانی بدان می‌بخشد، مشغول خواندن است. با کلامی آرام و صدایی موسیقیایی کلماتی را از بر می‌خواند. به زبانی که چیزی است بین ابری و ییدیش. «ای دلبرم تو به دسته‌ی اسبان ارابه‌ی فرعون مانی. گونه‌هایت آرام‌ند و مزین به بی‌بدیل گوهرهایی ناب. برایت گردن‌آویزی خواهم ساخت از طلا و نقره...» مرد خودش را از دریچه‌ی چشم ما که نظاره‌گر این همه باشیم می‌بیند که بر تختی آرمیده. به زن خیره‌است. خاطره‌ی اوست. اما عین خاطره نیست. تصوری خارجی است از آن‌چه به اتکای ذهن مغشوشش رخ داده است. حافظه‌ است. صدا گرم است. ترنمش آهنگین مثل جویبار جلو می‌رود. مرد که از دریچه‌ی چشم ما این تصاویر را می‌بیند، به جلو می‌خزد. گویی می‌خواهد زن را در آغوش بگیرد. یا چهره‌اش را برگرداند. به یاد بیاورد. به سمت او می‌خزد. دستش را به زحمت بلند می کند. انگار شئی باستانی باشد از زمانی فراموش شده که با یک تلنگر از هم بپاشد، صورت زن. بعد تو گفتی طاقتش طاق شده باشد پنجه می‌کشد و صورت را به سمت خودش برمی‌گرداند. ناله‌ای می‌کند و چون مجنونان به عقب سکندری می‌خورد و دور می‌شود. صورت خالی است. لب‌ها همچنان در حال باز و بسته شدن هستند. هم‌چون نقاب نوه‌ای[2] که حالتش شکست نمی‌گیرد.

جیغ می‌کشد. مثل کابوس زده‌ای که قادر نیست از زنجیر خواب رها شود. نه از حنجره‌اش صدایی خارج می‌شود و نه بند از شانه‌ها و دست‌هایش گسسته می‌شوند.

لحظه‌ای کشمکشی کهکشانی در تنش وول می‌زند که برخیزد و پارچه را از روی جسد برگیرد. به همان سرعت اما به یاد می‌آورد این کار نارواست. تابویی بدوی در او بیدار می‌شود. کنار رفتن پارچه اساس هستی را می‌درد. انگار کوهی بخواهد از هم واپاشیده شود و به سمت آسمان دست درازی کند. می‌خواهد بلند شود و با تمام سرعت در جهت مخالف جسد پوشیده در پارچه بدود. اما بدنش از او فرمان نمی‌برد. خشک شده است. هیچ اراده‌ای ندارد. وجودش پست و ناچیز است. به انگلی می‌ماند حقیر و ریز، زیر ذره‌بین عظیم مردانی با روپوش‌های آزمایشگاه بلند و سفید. حس می‌کند برهنه است و همه با کنجکاوی به او خیره‌ شده‌اند. دوست دارد خودش را بپوشاند. ناگهان در بورانی سفید و خالی گیر کرده که بوی مایع ضدعفونی کننده می‌دهد. خیلی سردش شده. بعد همچون کودکی که به سمت صندلی‌ای برود که همیشه پدرش بر آن لم می‌داده و حالا او را باز نجوید، دستانش را می‌فهمد که بی‌خود از او بلند می‌شوند. حس می‌کند از جا کنده می‌شود. مانند این است که پوستش را به صندلی پلاستیکی چسبانده باشند و حالا او با بلند شدنش پوستش را بر روی صندلی به جای می‌گذارد. پوست ذره ذره کنده می‌شود و او با وجود تلاش نفس‌گیرش از جلدش خارج می‌شود. هر چه در اوست بر علیه این پیش‌روی مقاومت می‌کند. اما چیزی جز او به او فرمان می‌دهد که برخیزد. دستش را می‌بیند که به سمت پارچه می‌رود. جیغی‌هایی که هرگز از گلویش خارج نمی‌شوند تقلی می‌کنند او را منصرف کنند.

زیر این پارچه‌ی سفید، در ناخود‌آگاهش می‌داند، هیچ چیز نیست. نه این که پارچه را بردارد و ببیند که هیچ در زیر آن نیست. نیستی خود در زیر پارچه است. گویی بخشی از جهان را که زیر پارچه است، وحشیانه با پنجه‌هایی هیولا‌وار خراشیده باشند و قلوه‌کن کرده باشند. از نگاه کردن به آن می‌هراسد. ریش ریش می‌شود. دست‌ها و پاهایش به تیغه‌های چرخانی که با سرعتی سرسام‌آور می‌چرخیدند سپرده می‌شود. اما اراده‌ای در کار نیست. او عروسکی بیش نیست و نخ‌هایی به او وصل کرده‌ اند که از سقف این اتاق بیرون می‌زنند و کسی با چشمانی شکاف‌دار و خوفی خارج از توصیف به آن‌ها چنگ زده.

دستش پارچه را می‌گیرد و می‌کشد. پارچه همچون زنی رقاصه از کنارش می‌سرد و بی‌اهمیت می‌شود. در براربرش بر روی تخت لاشه‌ی کویوتی افتاده. کویوت مراحلی پیشرفته از تجزیه را می‌گذراند. دهانش به خنده‌ای ابدی گشوده شده و پر از شفیره و لارو حشره است. تنش چنان بوی تعفنی می‌دهد که مرد دمی حواسش را از دست می‌هد. بدن کویوت پاره پاره‌ شده و سیم‌های فشار قوی در او وارد شده اند. او وحشت مسلم را در تیغه‌های به هم رسنده‌ی نورون‌هایش حس می کند. بعد چشمان کویوت به رنگ آبی براق به سمت او می‌چرخند. کویوت به او می‌نگرد. مرد حس می‌کند که نگاه کویوت چاقویی سرد و برنده است که از فرق سرش را می‌شکافد و او را به دو نیم می‌کند. دهانش به حرکت در می‌آید و آن فک‌ها که با بند‌های پروتیینی سستی به هم وصل شده‌ اند پیامبر کلماتی می‌شوند. مرد نمی‌داند کدام پتکی محک‌تر بر سرش می‌کوباند. کلمات که در زیر گوشتش می‌خزند یا صدا که صدای آشنای آن زن صورت نقاب‌زده است و چون زالویی هزار دندان، بر جایگاه چشم سومش می‌چسبد.

کویوت با صدای زن می‌خواند: «چنین است غزل غزل‌ها که سلیمان راست... بگذار لبانش را با لبانم یکی کند. بگذار ببوسد مرا با بوسه‌هایی از دهانش که عشقش از شراب برایم گواراتر است... »

بعد آن‌ها می‌آیند. مرد صدایشان را می‌شنود. از ته حلق دارند صدای خفه‌ای در می‌آورند. پاهاشان را با قدم‌هایی که فواصلی غیر حقیقی بین‌شان می‌افتد به جلو می‌کشند. مرد دستانش را سپر سرش می‌کند. بی پناه مثل کودکی اتاق را برای یافتن دریچه‌ای به بیرون می‌جوید.

هیچ راه فراری نیست. آن‌ها می‌آیند. مدام نزدیک‌تر می‌شوند. زجه می‌زنند و فریاد می‌کشند. مرد خودش را می‌بیند که به گوشه‌ای می‌خزد و کابل‌های تلمبار شده را به دور خودش توده می‌کند. مثل پتویی که در برابر کابوس‌های شبانه بخواهد محافظتش کند. ولی آن‌ها هنوز هم دارند نزدیک‌تر می‌شوند.

او خودش را می‌بیند از زاویه‌ای در برابر گوشه‌ای که بدان پناه آورده و آن‌ها تقلا می‌کنند و از هم دیگر سبقت می‌گیرند تا خودشان را رویش بیندازند. تا او را نابود کنند. بعد می‌بیند که آن‌ها به او می‌رسند. او بی‌جهت نعره می‌کشد و هق هق می‌کند. آن‌ها در یک میلی‌متری‌اش متوقف می‌شوند. انگار زمان باز کش بیاید.

او از زاویه‌ی دید ما و آن‌ها، خودش را می‌بیند که چقدر حقیر و درمانده با گلویی که از هق‌هق راه هر کلمه‌ای بر آن بسته شده، و شلواری که از ترس خیسش کرده، کابل‌ها را سپر کرده. همه چیز متوقف شده. او فک‌هایی را در اطرافش می‌بیند که باز شده اند و دندان‌هایی در آن‌ها جلوه می‌کند که تیزند. که هر دم گوشتش را به ترتیبی حیوانی و هیولایی تکه تکه می‌کنند و فرو می‌دهند. همچون مناسکی مذهبی که در زمانی پرت و نامعلوم در مکانی که حالا دانستن نامش تمسخر‌آمیز است، او خورده می‌شود و به چرخه‌ای کند از نیتروژن و فسفات و کربن تبدیل می‌شود که ورای حد تصور آرام به جلو می‌رود. دهان‌ها به سمت او که خودش خودش را از دید این دهان‌ها می‌بیند، باز شده‌اند.

بعد مگر زمان رگی باشد که خراشیده شود و دهان‌ها خون باشند، بر او می‌پاشند. او خودش اول از همه دهانش را بر پوستش فرو می‌برد. پوست طعم عرق و آمونیاک می‌دهد. مثل لاستیک پنجری در زیر دندان‌هایش که به طرز غیر معقولی تیزند، وا می‌دهد. خون زیر پوست و آب میان‌بافتی توی حلق عطش‌ناکش جاری می‌شود. او آهی از سر رضایت سر می‌دهد. دهان‌های اطرافش همه از سرخوشی و ارضائی تهوع‌آمیز، جیغ و ناله به را انداخته اند. ناله‌ی کویوت از همه بلند‌تر شنیده می‌شود. همچنان با صدای دلنواز آن زن یکیست. همان‌قدر دگر سیاره‌ای. کلمات از دندان‌ها عمیق‌تر می‌برند: «مرا به خود بیاویز و من تو را دنبال می‌کنم. شاه مرا به اتاق خواب خود بیاورده... عشقت از شراب برایم مقوی‌تر است...» صدای کویوت به خرخری خفه ختم می‌شود. مرد به خود بازمی‌گردد. خورده می‌شود. ماهیچه‌ها بی کم‌ترین ظرافت کنده می‌شوند. گویی گرگی بر پرده‌ای ابریشمین چنگ بیندازد. او نمی‌بیند آن‌ها کیستند. جدا از این همه او خورده می‌شود. او خودش را می‌خورد.

دهان‌ها گردنش را گاز می‌گیرند و شاهرگش را پاره می‌کنند. گردنش را می‌شکنند. دهان دیگری پوست شکمش را از جا می‌کند و خون فواره می‌زند. بقیه‌ی دهان‌ها مثل کفتار‌هایی گرسنه روده‌هایش را بیرون می‌کشند و می‌درند. معده‌اش را می‌بیند که باز می‌شود و محتویاتش روی زمین پخش می‌شود. بوی خون و عفن با هم مخلوط می‌شود. یکی از دهان‌ها یک کلیه را بیرون می‌کشد و جلوی چشمش گاز می‌زند. او در عین حال از دید آن دهان به خود می‌نگرد و دندان‌هایش را در شانه‌ی خودش فرو می‌برد. صدای شکستن استخوان کتف بلند می‌شود... ترق... دهان‌های دیگر پهلوهایش را می‌درند.

بعد تا چشمانش را می‌خواهند در آورند و زیر دندان‌هاشان له کنند و شیره‌ی گرم و شورش را قورت بدهند، او به مثابه مردی که از پنجره‌ی مترویی که با حداکثر سرعتش به جلو می‌لغزد، به بیرون پرت شده باشد، در مکان به جلو پرتاب می‌شود.

نفس نفس می‌زد. آدرنالین خونش بالاست. او روی صندلی نشسته. پارچه روی تخت کشیده شده. خبری از هیچ موجودی جز او نیست. اتاق خالیست. او تنهاست.

آگاهی مثل استالاگمیتی چرخان و سرد یا گلوله‌ای بیست و هشت میلی‌متری، مغزش را سوراخ می‌کند. صدای ناله‌ی خودش را می‌شنود که به سان ناله‌ی بیماری وبایی از گلویش خارج می‌شود. به همراه آگاهی تازه یافته‌اش صورتی در ذهنش جا باز می‌کند. بی اسم. بی هیچ هویتی. کم کم نقاب بی‌روح و پوست بی‌ترتیب جایشان را به چشمانی می‌دهند که چون دو گوی ایریدیوم پوست را ذوب می‌کنند و آشکارا برق می‌زنند و بینی‌ای صاف همچون حشره‌ای که با دور تند از پیله‌ای خارج شود، پیدا می‌شود. دهان که تا آن لحظه صرفا خطی بود برای خروج صدا حالا شکلی متمایز و انسانی به خود می‌گیرد. این چهره بی‌شک متعلق به زنیست که او می‌شناخته.

بار دیگر به مانیتورها خیره می‌شود. مانیتور 1 تصویر مردمی را نشان می‌هد که به سمت سربازانی که با شدت هر چه بیشتر به سمت ‌آن‌ها شلیک می‌کنند، به پیش می‌روند. در شلیک گلوله‌ها جدیت بسیاری دیده می‌شود. اما حاصل اندک است. سلاح‌ها بی‌اثرند. جز تعداد کمی از مردان و زنان و کوکان که فرو می‌ریزند، باقی بی‌تفاوت، انگار کلید خاموشی سیستم درک دردشان را زده باشند، به پیشروی ادامه می‌دهند. موج جمعیت همین‌طور به پیش می‌رود. وقتی یکی فرو می‌افتد ده تای دیگر جایش را پر می‌کنند و از روی جسدش عبور می‌کنند. پاکشان مثل دسته‌ای سیاه‌مست. انگار هیچ درکی از آن که می‌افتد و خطی از نظامیان که به سویشان آتش باز کرده‌است در آن‌ها نیست. این‌جا چین است. کلمات غیرمعقولی که مثلا باید مفهومی داشته باشند نمایانگر این موضوعند. تصویر ضبط شده است. تاریخش نشان می‌دهد که هفده جولای 2028 است.

مانیتورشماره‌ی 6 را زیر نظر می‌گیرد. مدتی طول می‌کشد که پیکسل‌ها معنی ایجاد کنند. به ‌کندی اما قطعات پازل در ذهنش کنار هم جمع می‌شوند. این‌جا آفریقاست. تصویر از کمپ بازماندگان جنگ است. نه جنگ نه. به ذهنش فشار می‌آورد. کاری هست که باید انجام دهد. مثل مسئولیتی که فراموش کرده است. شاید شیر گاز آپارتمانش را باز رها کرده؟ اگر آتش‌سوزی شود چه؟ گربه‌ی بیچاره‌اش یوری راه فراری نخواهد داشت چون مطمئن بود که پنجره‌ها را بسته است... .

نه! لعنت! این نبود. این گذشته بود. حالا. باید به حالا برمی‌گشت. هر طور شده. باید به واقعیتی که در اطرافش می‌پیچید دست می‌یازید. واقعیت اما مثل مردی بود که روی صندلی‌ تاشویی روبه‌روی ده مانیتور نشسته بود و در کنارش تختی قرار داشت که رویش جسدی بود که پارچه‌ای سفید و آغشته به خون رویش را پوشانده بود. مرد لعنتی در فکر فرو رفته بود. لعنتی به چه چیزی فکر می‌کرد؟ آن‌طور بی‌تفاوت، انگار نه انگار که از همه طرف صدای انفجار و ناله و خرخر ته حلقی می‌آمد. عجب آدم بی‌وجدانی بود! حتا حاضر نبود از جایش بلند شود. آخر به چه چیزی فکر می‌کرد که این قدر فارغ از همه چیز بود. این‌قدر مجرد. این‌قدر دست نیافتنی.

از زاویه‌ای که ما شاهدش هستیم، از پشت سر به سمت مردی که در تصویر است دست دراز می‌کند. سعی می‌کند شانه‌های مرد لعنتی را که عینک وزغی مسخره‌ی آزار دهنده‌ای دارد، بگیرد و تکان بدهد. چنان تکان بدهد که مرد حالش بهم بخورد و بالا بیاورد. اصلا پتک را که کنار صندلی مرد این طور یله و ولنگار افتاده بردارد و مغز مرد را روی دیوار بپاشد. همین کار را باید بکند. به سمت پتک می‌رود. دستش را دور دسته‌ی فلزی کلفت سفت می‌کند. مرد بی‌توجه است. هم‌چنان در آن فکر مجرد فرو رفته. از جهان کنده شده. مردی که از زاویه‌ی چشم ما نگاه می‌کند یک لحظه تردید می‌کند. نکند این فیلسوف لمیده بر صندلی مرده باشد؟

اما فکر را از ذهنش دور می‌کند. دستش را جلوی صورتش طوری تکان می‌دهد که انگار مگسی را می‌پراند. پتک را که بیش از ارزیابی‌اش سنگین است بلند می‌کند و بر روی شانه‌اش می‌گذارد. سعی می‌کند دقیقا مغز مردک را نشانه‌ بگیرد. به یاد حرف‌های مربی بیسبالش می‌افتد که می‌گفت باید همه‌ی بدنت را بچرخانی. نه تنها دستانت را.

پتک را به وحشیانه‌ترین زاویه‌ی ممکن بالا می‌برد تا بچرخاند و مغز آن فیلسوف نفرینی را که وجودش مثل سطح مردابی گندیده و قارچ گرفته، سیاهی و نفرت می‌پراکند، پریشان کند. تمام خشمش از این فراموشی از این غایم باشک بازی آگاهی‌اش را در این ضربه جمع می‌کند. این دزد که در این صندلی افتاده مثل مرده‌ها، این موجود تهوع‌آور آگاهی‌اش را دزدیده. این را می‌داند. با تک‌تک سلول‌های مغزش و همه‌ی پوست تنش این واقعیت را حس می کند. خشم و بی‌حوصلگی و آزاری که آن صدا و صورت بر او تحمیل کرده اند زیر سر اوست. او، وقتی حواسش نبوده، کویوت را زیر پارچه‌ی سفید گذاشته. او آن‌ها را به جانش انداخته. او که معلوم نیست دربرابر این دم و دستگاه جادوگرانه چرا نشسته.

پتک را می‌چرخاند. زمان بار دیگر تا یک میلیارد سال کش می‌آید. قطره‌های عرق سردی که از شدت خشم و اضطراب روی تنش نشسته اند با سرعت یک نانومتر در قرن به جلو می‌خزند. عجب عذاب خارج از تصوری. چطور کلمات را به زنجیر بکشد تا در درون ذهن محصور به زبان و انسانی‌اش آغاز به درک این همه کند؟ انگار هزار سوسک و سوسری سیاه از تنش بالا می‌روند و توی حلقش فرو می‌روند. خرچنگ‌ها روی شکمش می‌خزند و هزارپاها و عنکبوت‌ها از توی کاسه‌ی چشمش و گوش‌هایش، مثل مردگانی که تقلاکنان از قبر بیرون بیایند، ده سال بعد از مرگشان، خارج می‌شوند. او یک میلیارد سال تمام با این همه در حال مبارزه است. اما همچون رباتی که برنامه‌ریزی شده و آن‌که دستور را نوشته، مدت‌ها پیش مرده باشد، جز کاری که باید نمی‌تواند انجام دهد. او محکوم است این ضربه را وارد آورد. سوسک‌ها با آرامش خاطر از ناتوانی‌اش از حلقش به درون می‌روند و وارد معده‌اش می‌شوند و از اسید معده‌اش بی‌حال می‌شوند. معده‌اش از سوسک پر می‌شود. سوسک‌ها دست و پا می‌زنند و مری و معده‌اش را قلقلک می‌دهند و می‌خراشند. انگار تا ابد دلهره داشته باشد. انگار تا ابد بخواهد به معشوقش اعتراف کند که دوستش دارد. بی آن که بخواهد چشمانش بر روی مانیتور شماره‌ی 2 قفل می‌شوند. مانیتور در جریان زمانی دیگری در حال نمایش اوست. او خودش را می‌بیند که در برابر دوربینی نشسته و روپوش سفید بلندی به تن دارد. حتی صدای خودش را می‌شنود. «مورد شماره‌ی 11 مرد میانسال، هندواروپایی.  بیمار به علت گازگرفتگی‌های شدید در ناحیه‌ی گردن و از دست رفتن خون فوت کرده. زمان مرگ 5:27 بعد از ظهر یعنی... » خودش در تصویرش به ساعت مچی سیاه‌رنگ کاسیواش نگاه می‌کند. «دقیقا 10 ساعت و پانزده دقیقه‌ی پیش. جسد تحت نظارت کامل دکتر روخیم و من قرار داره.» پشت سر خود در تصویرش او زنی را می‌بیند که با روپوش سفید پزشکی در اطراف همان تخت که حالا در کنارش بود می‌چرخد و در حال معاینه‌ی دقیق جسد مردیست که خود در تصویرش وصفش را کرده بود. همه‌ی این‌ها در او می‌نشینند. او حس می کند به یاد می‌آورد، چیزی را، اما سوسک‌ها امانش نمی‌دهند. در تمام این مدت سوسک‌ها حلقش را پر می‌کنند. بعد شروع می‌کنند به گسلاندن بدنش. از زیر پوستش به همه جای بدنش سرایت می‌کنند و مثل موریانه هضمش می‌کنند. او دیگر از هم می‌پاشد. ممکن نیست بیش از این بتواند تحمل کند. نگاهش را از مانیتور 2 بار دیگر متوجه مردک لعنتی می‌کند. باید تا هنوز متلاشی نشده این ضربه را وارد کند. باید انتقام بگیرد. بند بند بدنش از هم گسسته می‌شود. تاندون‌ها از استخوان‌ها باز می‌شوند. رباط‌ها کش می‌آیند با صدایی چندش‌آور پاره می‌شوند. غلاف دور ماهیچه‌ها ذوب می‌شود و امعاء و احشایش همچون جانوران چند دست و پای شل و ولی که در فرم‌آلدهید فرو غلتند، در پرده‌ی صفاقش سنگینی می‌کنند. هر آن پوستش از هم می‌پاشد و استخوان‌هایش پودر می‌شود.

بعد درست یک ثانیه قبل از این‌که از هم بگسلد و هم‌چون استفراغ پخش زمین شود، پتک با قدرت قطاری قرن نوزدهمی که دودی آسمان‌گیر و شیطانی از خود بیرون می‌دهد، به مغز مردک ملعون برخورد می‌کند.

جمجمه‌ی مرد مثل هندوانه خورد می‌شود و مغز و خون و لنف و مایع مغزی ‌نخاعی همه جار را پر می‌کنند.

مرد بر می‌خیزد و با وحشتی به اندازه‌ی تاریخ به پشت سرش نگاه می‌کند. به دنبال آن پتک بدست. اما هیچ کس نیست. صدای فریادی وحشت‌زده و ممتد اتاق را پر کرده. به دنبال منبع صدا همه جا را با نگاهش زیر و رو می‌کند. او تنهاست.

تنها.

صدا از حنجره‌ی او بیرون می‌آید. دقایقی چند از این آگاهی سپری می‌شود چه آگاهی صرف برای متوقف کردن این صدای غریب کافی نیست. او باید تمام توانش را در خود جمع کند. وقتی بلاخره موفق می‌شود خودش را آرام کند، تمام لباس‌هایش از عرق خیس شده. انگار همان‌طور یک سر در استخری پریده باشد.

مغزش پاره پاره است. مانند این است که ضربه واقعا بر سرش فرود آمده باشد. سعی می‌کند تکه‌های سالم‌تر را به هم ارتباط دهد. او زنده است. او دیوانه نیست. جهان خارج وجود دارد. او در اتاقی نشسته که ده مانیتور در آن مشغول پخش تصاویری هستند که به ترتیبی با هم مرتبط اند. ساعت ده و دوازده دقیقه‌ی شب است. این را از ساعتی دیجیتالی می‌فهمد که بر فراز مانیتورها نصب شده. در کنارش جسدی هست که سیم‌هایی به سرش وصل شده است. ولی چرا؟

همه چیز محو می‌شود. او به پتک کنار صندلی‌اش خیره می‌شود. پتک مثل دلقکی بادی که هرگاه با مشت آن را به زمین بیندازی باز به خاطر مرکز ثقلش بالا بیاید، به ذهنش سقلمه می‌زند. به او یاد‌آور می‌شود که چیزی را از یاد برده. از کاری فروگذاری کرده است.

بی هیچ مقدمه‌ای صدای زنگ خطر از جایی بلند می‌شود. مرد هیجان‌زده بار دیگر اتاق را می‌کاود. چشمش روی اسکن مغزی متوقف می‌شود. پس زمینه‌‌ی مربع‌ بندی شده که پیش از این سبز بود، حالا آبی چشمک‌زن شده. جرقه‌هایی نورانی مثل جرگه‌های آتش‌بازی از بر‌آمدگی پشت چیزی که انگار تصویر مغزی بود بیرون می‌جهند. مرد به ذهنش فشار آورد. همه‌ی این‌ها باید معنی خاصی داشته باشد. حاضر بود قسم بخورد که این‌ها همه مهم اند.

مدتی همان‌طور خیره به مانیتور در مرکز اتاق می‌ایستد. بعد گویی آگاهی‌اش به بالا سفر کند و روی سقف مثل خفاشی سرو‌ته قلاب افکند، خودش را می‌نگرد و اتاق را. همه چیز چقدر واضح بود. حالا که از شر پوست و بدنش سنگینش رها شده بود چقدر راحت و شفاف فکر می‌کرد. پیکر خودش را می‌دید که بی‌حرکت در مرکز اتاق ایستاده و ستون‌هایی از بخار آب گاهی از جای جای اتاق از لوله‌ها خارج می‌شوند بعد ناپدید می‌شوند. مانیتور که مدام خاموش و روشن می‌شود. جز این حرکتی نیست. بعد گوشه‌ی منظرش حرکتی دیگر را ضبط می‌کند. آگاهی خفاش‌وار بی‌جسم و معلقش بدان معطوف می‌گردد. حرکت از جسد زیر پارچه است که کابل‌‌های سیاه رنگ از آن بیرون کشیده می‌شوند. کابل‌ها مستقیم به مغز جسد وصل شده اند. اسکن روی مانیتور برای آن جسد است.

او می‌دانست که آن جسد کیست. این‌که چرا آن‌جاست و چرا این سیم‌ها به آن وصل شده‌اند. خوب می‌دانست که اسکن مغزی بیان‌گر چه چیزیست. سیگنال‌های حرکت داشتند از بصل‌النخاع خارج می‌شدند. کافی بود به درون بدنش برگردد تا کاری را که باید بکند. خوب می‌دانست چه.

مثل عنکبوتی که تار بتند. رشته‌ای از آگاهی را به سمت سرش می‌اندازد. بعد سعی می‌کند آرام آرام وارد بدنش شود. اما انگار مانعی وجود دارد. هرچه بیش‌تر تلاش می‌کند بدنش گویی مقاومت بیش‌تری دربرابر ورود آگاهی‌اش از خود نشان می‌دهد. بدنش گویی در تصرف اجنه و ارواح باشد. لمس شده باشد. اما بی‌حرکت چون مجسمه‌ی سزارهای رومی لاغر و بی‌تفاوت ایستاده. فارغ.

آگاهی مرد بی صدا جیغی از روی ترس سر می‌دهد. حرکات جسد هر لحظه بیش‌تر می‌شوند. آگاهی می‌داند همین حالا باید وارد جسم شود. همین حالا. با تمام قوا بر دیوارهای نامرئیی که از ورودش جلوگیری می‌کنند ضربه می‌زند.

بعد جسد بر می‌خیزد. مثل زنی که بعد از خوابی طولانی، با صدای گنجشک‌ها بیدار شود و دستانش را کش و قوس بدهد و روی تختش بنشیند.

ترس مثل تیغه‌ای فلزی گلوی مرد را پاره می‌کند. آگاهی از شوک برخاستن جسد همچون شئ‌ای سنگین که از فاصله‌ای بی‌نهایت به زمین سقوط کند در جسم فرو می‌رود. شدت برخورد به حدیست که مرد یک ثانیه گیج می‌شود و هیچ نمی‌کند. ولی فقط یک ثانیه. یک ثانیه‌ی بعد او پتک آهنین را از کنار صندلی‌اش بلند می‌کند و پتک را بالای سرش می‌برد و با چشمانی اشک‌آلود(چشمانش کی به اشک آغشته شده بودند؟) پتک را بر سر جسد زن فرود می‌آورد.

سر زن مثل یک کیسه لجن می‌ترکد و مغزش مثل باران بر دیوار پشت سرش و بر زمین و تخت می‌پاشد. جسد، شاید سه ثانیه هم‌چنان حرکت می‌کند و بعد مثل گونی شکر جلوی پای مرد ول می‌شود. هیچ پاشش خونی در کار نیست. خون دوازده ساعت است که خشکیده. یا سیزده ساعت؟

مرد که حالا کاملا آگاه است، از گذشته، حال و حتا آینده، پتک را رها می‌کند. پتک با صدای دانگ بی معنایی با زمین برخورد می‌کند.

شبانگاه که بسترم را در جست‌وجوی آن معشوق جستم، از او اثری نیافتم... پس برخاستم و در شهر به جست‌وجویش شتافتم شاید نشانی از او بازیابم... . ای دختران اورشلیم شما را به هر آن چه مقدس است قسم می دهم، خواب معشوقم را آشفته نکنید. تا او اندکی فارغ بخسبد... .

مانیتور شماره‌ی 4 اولین اعلام رسمی پخش شدن ویروس HV365-Z را به نمایش گذاشته است. تاریخ خبر برای یک ماه پیش است. این ویروس قادر است از راه خون و مایعات بدن منتقل شود و بر روی دستگاه عصبی تاثیر بگذارد. مبتلایان بعد از سیزده ساعت کنترل خود بر ذهنشان را از دست می‌دهند. پس از آن ویروس با شبیه‌سازی سیگنال‌های عصبی فرد مبتلا را به حرکات غیر ارادی وا می‌دارد. این ویروس برای انتقال هر چه بیشتر خود انسان‌های تحت کنترل خود را به هم‌گون‌خواری وامی‌دارد. این‌ها همه در زیرنویس خبر مثل ماری وحشت‌زده جلو می‌روند.

مرد نفس نفس می‌زند. هجوم آگاهی بی‌حالش کرده. روی صندلی‌اش سقوط می‌کند. می‌داند که تا چند دقیقه‌ی دیگر باید بلند شود و جسد دکتر روخیم را کشان کشان به اتاق بقلی ببرد و آن را از طریق تونلی عمودی که به سیستم فاضلاب متصل می‌شود در کنار یازده جسد دیگر بیندازد. اما انگار هزار ساله باشد و پوشیده از فسیل ناتیلوس‌ها و تریلوبیت‌ها.

از آگاهی‌اش در عجب است. نمی‌داند این فاصله‌ی آگاهی آزار دهنده‌تر است یا وقتی در مالیخولیایش حل می‌شود. می‌داند که لاجرم به سراغش می‌آید. هرگز ترکش نمی‌کند. شاید این آخرین بار باشد که می‌داند کیست.

چشمانش روی مانیتورها گریزان است و اشک مثل خون گرم از آن‌ها جاریست.

درون ذهنش چهره‌ی دکتر و معشوقش با هم جمع می‌شوند در هم ذوب می‌شوند. راحیل... در ذهن پریشان او، هر دو یکی هستند... .

زاویه‌ی دید ما اول مدتی بر فراز اتاق معلق می‌ماند. بعد از سقف خارج می‌شود. بعد با سرعتی سرسام آور بالا و بالاتر می‌رود تا این که کره‌‌ی زمین را ، آبی‌رنگ و آرام، شاه‌گون و پر عظمت، مثل لاک‌پشتی بی‌هیچ شتاب، به نمایش بگذارد.

شاید دوازده ثانیه همان‌طور ثابت می‌ماند.

بعد تصویر خاموش می‌شود... .

 

1. Post Traumatic Stress Disorder

بیماری روان‌زخمی پساحادثه‌ای که پس از حادثه‌ی دردناکی مثل تصادف، سوءقصد یا مرگ عزیزان رخ می‌دهد. بیمار دچار ضربه‌ی شدید روحی می‌شود و درکش از گذر زمان و مکانی که در آن قرار گرفته را از دست می‌دهد و در برخی موارد دچار توهم می‌شود.

2. Noeh Mask

نقابی که در تئاترهای سنتی ژاپنی بر چهره می‌زنند. نقاب‌های نوه صورت‌های انسانی را به نمایش می‌گذراند. شاهزادگان، جوانان، مستان، زنان، عفریته‌ها و اهریمنان و شخصیت‌های دیگر. این نقاب‌ها معمولا خیلی ساده و بی‌روح‌ هستند.