در این اتاقی که من نشستم. اتاق من. من بی حرکت نشستم. چون می‌ترسم اگر حرکت کنم رویم فرو بریزی یا از هم فرو بپاشم. 


با کمترین حرکات می‌نویسم. سعی می‌کنم به هیچ چیز فکر نکنم. یا دستم را بیشتر از ده سانتی‌متر تکان ندهم چون فرو می‌ریزم. از روی صندلی هم بلند نمی‌شوم. من هر لحظه ممکن است متلاشی شوم. باور کن من مثل جسد خاکستری هستم که از یک خون‌آشام باقی می‌ماند وقتی رویش نور خورشید می‌پاشند. 

من دارم از هم باز می‌شوم. هر کلمه که تایپ می کنم یک تیغ است که در دستم فرو می‌رود چون شدت ابتذال این حرکات و کلماتی که از پی اش نوشته می‌شود... . نه اصلا مهم نیست جدا از همه چیز من تار و پودم گسسته می‌شود.


من هیچ کاری نمی‌کنم. توی اتاق و شعر نمی خوانم. و موسیقی گوش نمی‌دهم. و هیچ چیز نمی‌نویسم. من حتی این را هم نمی‌نویسم که تو هیچ‌وقت نمی‌خوانی. این که تو مع الفارغی. تو اثیری هستی. تو یک بانکدار وال استریت هستی که فکر می‌کنی رفتن به دنبال پیشه‌ی نوازندگی ویالون احمقانه است.

دیوار بتنی.

اگر می‌شد من متلاشی نشوم. اگر می‌شد یک جای امن باقی مانده بود. اگر که در خودم فرو نمی‌رفتم تا حس نکنم وجود دارم و فکر کنم یک شکم‌پا هستم که خیلی ریز است تا شاید تو نمی‌دیدی‌اش. تو از شدت همه جا بودن دیگر خدا هستی.

من چطور از تو جدا هستم... همین قدر زیاد که حس می‌کنم اگر نبودم باز تو یک راهی برای شکستن من پیدا می‌کردی.

حالا می‌خواهم از این برایت بگویم که دویدن.




که وقتی بخشی از تو در خطی مستقیم به پیش می‌رود و بعد در سر پیچی گم می‌شود، چطور به دنبالش دویدن باید کرد.
باید کلاه را برداشت و در دست راست گرفت و به دنبال چیزی که تو را با خود می‌کشد دوید.

می‌دانید داستان نیکیتا و لوسیا هم همین بود. داستان از این قرار بود که یک روز نیکیتا در جریان حمله‌ی آلمانی‌ها به لنین‌گراد، وقتی یگان سیبری به سمت ارتش آلمان حمله می‌برد بر اثر اصابت گلوله‌ی یک آلمانی کشته شد.

لوسیا معشوقش هم یک شب سرد زمستانی از شدت سرما یخ بست. زمستان بدی بود در روسیه و او از پناهندگانی بود که لنین‌گراد را ترک کرده بودند. 
ماجرای دویدن هم همین بود. 

آن‌ها هرگز با هم در آن خانه‌ی روستایی که نیکیتا در گرجستان خریده بود زندگی نکردند.

ماجرای دویدن هم دقیقا همین بود. من نمی‌توانم برایتان بگویم: درست است که مردند ولی در جهانی دیگر به هم پیوستند. چون جهان دیگری وجود ندارد.
حقیقت این است که این دو بدون هم و در سرما و تنهایی مردند. با تیغه‌ی تنهایی روی گلویشان و بغضی عجیب که اصلا نمی‌شود فهمید باز شدنش چگونه است.
یعنی آن‌ها محض شکستن این چیزی که توی گلویشان بود هرگز گریه هم نکردند.

هیچ‌ کدام نفهمید دیگری مرده است. جسدهایشان شاید هنوز همان‌جا افتاده.

و ماجرای دویدن هم همین است. این که یک چیزی از این تصویر ناگهان قلوه‌کن می‌شود. چیزی که دارم سعی می‌کنم بگویم احساس واقعیم نیست. چون در این صورت باید از خون و خاکستر مجسمه‌ای بسازم یا سعی کنم یک شعر بنویسم که در آن حل شوم و بعد از آن دیگر از من اثری نباشد.
می‌خواهم از دویدن برایت صحبت کنم. 

شاید اگر همه چیز سر جایش باشد کسی ندود. یعنی اگر قلبت توی سینه‌ات باشد و حس نکنی که می‌رود. سوار قطار می‌شود و به پیش می‌رود. که اگر در سینه‌ات باشد نیازی نیست که به دنبال قطار بدوی.

می‌گویند زندگی مثل قطار است. یک روز ایستگاه را ترک می‌کند و به سمت افق می‌رود. و یک روز هم فقط محو می‌شود. این طور نیست که بلاخره در یک ایستگاهی متوقف شود. فقط می‌رود و می‌رود و در جایی ناگهان زاویه‌ای که از آن به قطار می‌نگری متوقف می‌شود و واگن‌هایش یکی یکی از کنارت می‌گذرند و بعد تو دیگر نمی‌بینی‌اش. چون سر پیچ بعدی پشت درخت‌های کاج قایم می‌شود.

ولی زندگی در واقع گرند سنترال استیشن است. زندگی هزاران هزار قطار است که بر اساس برنامه‌ای دقیق وارد ایستگاه می‌شوند و از آن خارج می‌شوند. فرقی نمی‌کند چقدر تلاش کنی و انرژی صرف رسیدن به قطارت بکنی. همیشه این‌طوری است که تو از پله‌های ایستگاه پایین می‌آیی یا به سمت سکو می‌دوی و در برابرت قطار را می‌بینی که درهایش بسته می‌شود و می‌رود و تو جا می‌مانی. گاهی هم از قطار پیاده می‌شوی و در ایستگاه منتظر می‌مانی تا بیایند دنبالت و با خودشان ببرندت. ولی هیچ‌وقت نمی‌آیند.

هرگز امکان ندارد از قطار پیاده شوی و آن چهره‌ای در برابرت باشد که از دیدنش قند در دلت آب می‌شود و بخار می‌شوی و با باد می‌روی.

راستش قطارها هم مثل بارانند. وقتی باران می‌بارد انگار سیاه‌چاله‌های فلسفی سینه‌ی آدم‌ها سرباز می‌کنند و همه چیز ارغوانی تیره می‌شود. هیچ کس جایی ننوشته ولی من خوب می‌دانم که براتیگان در یک روز بارانی خودکشی کرد. کامو در یک روز بارانی در تصادف اتوموبیل کشته شد. وقتی شکسپیر هملت را می‌نوشت باران سختی می‌آمد و وقتی موسی ده فرمانش را روی دوشش می‌گرفت دانه‌های باران روی سرش می‌خوردند و انگار سوراخش می‌کردند.

باران یک مسئله‌ی فلسفی تعلیق‌زاست چون وقتی شروع به باریدن می‌کند همه چیز دنیا در وهله‌‌ی دوم اهمیت قرار می‌گیرد. یعنی داری ظرف‌ها را می‌شوری یا می‌نویسی یا سلول‌های بنیادی را کشت می‌دهی ولی همش در این فکر هستی که باران کی بند خواهد آمد. همه‌ی مردم در این فکرند که پس کی باران بند می‌آید. قطار هم همین است. از لحظه‌ای که سوارش می‌شوی تا آن لحظه که تصادف می‌کند و همه‌ی مسافرانش می‌میرند، همه در این فکرند که این قطار لعنتی بس کی به مقصد می‌رسد؟

قطارها هم مسائل فلسفی سنگینی هستند. بزرگند و بو می‌دهند و سنگین‌اند. با وجود همه‌ی شلوغی‌شان تازه زیر باران و داخل قطار است که می‌فهمی چقدر تنهایی. فرقی نمی‌کند که عاشقی یا ازدواج کردی با زنی که دوستش داری یا چند صد تا دوست داری. انگار هرچقدر تلاش می‌کنی قطار بیش‌تر مثل یک پتوی خفه‌ی کهنه دورت پیچ می‌خورد. همه چیز از برابرت عبور می‌کند و تازه می‌فهمی که تو جایی در این سلسله‌ی به دقت برنامه‌ریزی شده از چرخ‌دنده‌ها و پیستون‌ها نداری. یعنی اگر بمیری قطار همچنان می‌رود و از حرکت نمی‌ایستد. هنوز این زن سرش روی شانه‌ی این مرد است و خوابش برده. هنوز این دختربچه سرش را از پنجره بیرون کرده و دارد واگن‌های جلویی را نگاه می‌کند. هنوز این دو مرد که کت سیاه تنشان است و روزنامه‌های امروز را روی پایشان گذاشته‌اند دارند از بازار بورس حرف می‌زنند. ولی تو نیستی. یک صندلی کم‌تر یا بیشتر مگر چقدر اهمیت دارد؟

من روی صندلی ایستگاه تکیه‌ زده‌ام. سایه‌اش از کنارم رد می‌شود. او را می‌بینم و انگار چنگی فلزی در قلبم فرو می‌رود و خون گرم مثل فواره روی کف ایستگاه می‌پاشد. مرا نمی‌بیند. من نامرئی شده‌ام. سایه‌ای دستش را می‌گیرد کمکش می‌کند از پله‌های قطار بالا برود. بعد داخل قطار گم می‌شود. وجود من انگار با چسب به وجودش چسبیده از کالبدم خارج می‌شود و همراهش می‌رود و من فقط کالبدی هستم که برجای می‌ماند. قطار می‌رود. باران شروع می‌شود. کالبد خالی من در قطرات باران ذره ذره حل می‌شود. هر قطره به اندازه‌ی یک اتم از من می‌کاهد و می‌رود.

فقط بارانی و چکمه‌هایم در ایستگاه باقی می‌مانند.