و اما وقتی از تنهایی حرف می‌زنم یاد یک زن می‌افتم که در برابر پنجره‌ای نشسته است و گوشواره‌ای در گوشش به گل‌های سفید روی طاقچه‌ی پنجره که به سمت غروبی ارغوانی کشیده می‌شود نگاه می‌کند. زن از خاصیت گلدان بودن هیچ چیز نمی‌فهمد و مردی هم که برایش می‌نویسد که در دور دست‌هاست از خاصیت زن بودن.

زن بودن یعنی ماهیتی هرج و مرج گون از چیزهایی که می‌خواهی و ترجمانی بر آن نداری و زبانی که تو نساخته‌ای اش که بیانی از آن تو را اندکی به چیزی که قصد گفتنش را داری نزدیک کند با این که تمام عمرت به آن زبان سخن می‌گویی.

زن بودن یعنی شرمندگی از چیزی که می‌خواهی و وقتی نهایتاً فریادش می‌کنی باید تنها فریادش کنی. کار از کار گذشته است. همه چیز شکسته است. پیچ و خم بینهایت ادامه دارد.

تنهایی هم مونث است. مثل هنر که تنها زن است. وقتی تنها ایمپالس‌های بدوی و بنیادین باقی‌ می‌ماند و از همه چیز جز آری به با تو بودن و نه به تنهایی خالی هستیم. جداشدگی از شخصیت برخاسته از فرهنگ است. از ناخوشایند‌های بیشمار و بیمارگون فرهنگ‌های بشری که لایه لایه مثل لایه‌های غشر مخ که روی مغز خزندگی انسان کشیده می‌شود. تنهایی یعنی حس پوچی عدم‌خواهی دگر-رنجی خود-رنجی و حس خواهشی مداوم برای این که تنها یک نفس باقی مانده باشد تا مرگ.

و من تنها می‌خواهم مرده باشم.

تنهایی یعنی گدایی آغوش کسی را کردن که اگر بو ببرد گدای آغوشی تو را پس می‌زند، به جرم نقصان گرفتن فولاد قلبت که مرد هرگز قلبش نقصان نمی‌گیرد. که مرد داد‌هایش بی‌صداست و دست‌هایش همیشه پر از خرید خانه است و باید با پا در را باز کند که بند انگشت‌هایش خسته، ترک خورده، پینه بسته، اما باز می‌کشد بار همه چیز را. اما تنها.

آه... نویسنده‌ی بی‌حواس... پس تنهایی مرد است! مرد یعنی هیچ وقت ضعف را برای هیچ کس رو نکن حتا کسی که راز‌آلود‌ترین مکاشفه‌های ابراهیمی و ترس‌های وهمی و عقده‌های جنسی‌ات را با او سرباز کرده‌ ای. و ترک بردار و بپوس و آرزوهایت باد شوند و شن و چاق شوی بیمار با قلبی که درد می‌کند و صورتی که هیچ‌کس نمی‌خواهدش و صدایی که سیگار پشت سیگار خفه‌اش می‌کند تا... تا...

یادم نمی‌آید چرا مرد باید... چرا حتا اگر شاعری باید مخفیانه شاعری کنی... تنهایی یعنی آن‌چه به منطق گفته نمی‌شود و یعنی منطقی ناقص و یعنی قضاوت شدن برای همه چیزهایی که باید ثابت کنی و یعنی همه طوری نگاهت کنند انگار مفعولی یا گناهی یا میدان نبردی...

آه... نویسنده‌ی احمق... پس تنهایی زن است! و زن یعنی خواستن تنها یک سرپناه از همه‌ی این دنیا. یک تکیه‌گاه. یک درخت. یک نفس آسودگی از مفعول جنسی بودن. از فقط یک لحظه مساوی بودن. و منطق را دریدن و تنها...

نه قلم... یک لحظه صبر کن...من چه می‌فهمم زن چیست... من هزار سال هم که عمر بکنم نمی‌فهمم زن چیست. چه می‌خواهد. چرا تنها یک معشوق ساده نیست. چرا نمی‌شود فقط در آغوشش گرفت و یاد همه‌ی سنگینی‌ها را فراموش کرد. مگر یک مرد-درد کافی نیست؟ باید زن-درد هم؟

آخ چرا زن‌ها حرف نمی‌زنند. کاش باد همه چیز را باد خود نبرد.