عرصه ی ارابه رانی برایش تنگ شده بود. توی ماشین نشسته بود و ماشین از بیرون اگر نگاه می کردی حرکت نمی کرد. اصلاً ماشین نبود. یک تیوب بود تویش پر از مایع که یک جسدی تویش بود که به لوله های تغذیه رسانی وصل می شد و یک جمع کثیری با کت های سفید از کنارش رد می شدند و گاهی یک نفر می ایستاد یک چیزی می نوشت در موردش. جسدی که به زور زنده بود و در حقیقت خیال می کرد یک زنی/مردی است که دکستروآمفتامین را با خراش وسیله ای تیز به مثابه آلت شکنجه ای انکزیسیونی در چشمش می چکاند. برای فعال کردن مسیر دوپامین در لیمبیک و ساب کورتکسش. که انگیزه بگیرد. نمایشی آنتی داروینیستی بود به شدت سورئال بدین پایه ناهمگون با اطرافش.

تصورش این بود که توی ماشین نشسته و با سرعت تمام به پیش می رود. از دست پلیس هایی که حالا شبیه ارابه های رومی شده بودند در کلوزیومی باستانی - نه. شبیه نه- خودش بودند، و از دست گانگسترهایی که بمب توی ماشینش کار گذاشته بودند. باید با تمام سرعت می راند. باید ویتامین ام اش را مصرف می کرد مدام چون یک جایی از ذهنش می دانست اگر اثرش از بین برود نمی خواهد دیگر براند. منفجر می شود و دیگر طعم ویتامین ام را نخواهد دانست. پس می خراشید قرنیه را در حالی که ویراژ می داد از بین ارابه های پلیس تهران 2150 و از دست دلال های ویتامین ام در می رفت و سعی می کرد بمب لعنتی را که یعنی روی صندلی کمک راننده بود، خنثی کند. البته ما که می دانیم او توی یک بطری آزمایشگاهی انسان قد بود. که توهم بود. که حتا آن بطری هم شاید توی خیال یک بطری دیگربود و آن یکی هم.

که گوشی اش زنگ زد و مادرش بود که می گفت ارابه ها دارند نزدیک تر می شوند. که دوست پسر/دوست دخترش زنگ زده. یارویی بود که توی یک گاراژ کار می کرد و ویالونش را می زد که یک جهازی بود با افزونه های جادوگری طوری و خرخر کن و یک جایی این وسط سیم هایی داشت ساخته شده از روده ی اسب و گوسفند و آرشه روی آن ها می نشست و موسیقی شروع می شد و آن پیکر محو مثل تجسم داستان های ادگار آلن پو/شارل بودلر شروع می کرد می خواند باهاش. همانقدر تنها که کلاغ پو و پوی دور افتاده از همه ی نویسنده های عالم.

...هم من منم هم تو توئی نه تو منی نه من توئم هم تو منی هم من توئم نه من منم نه تو تویی هم من توئم هم تو منی هم تو تویی نه من منم نه من توئی هم من توئم هم تو منی هم من منم هم تو توئی هم تو منی هم من توئم نه تو منی نه تو توئی نه تو منم نه تو توئی نه تو منی هم من منم هم تو منی نه تو منی نه من منم... تا ابد دستان کثیفش را که با هر صابونی می شست آن روغن لعنتی ازش پاک نمی شد را با آرشه یکی، می کشاند روی امعاء و احشاء اسب ها و صدایی در می آورد از حنجره اش که روی مغز مرد/زن مثل پاشنه های اسپانیایی کشیده می شد. نه توهم لعنتی از من دور شو. دوستت ندارم.هیچ احساسی ندارم از دردی که از نداشتنم می کشی جز تهی وارگی درون خودم. و ویالونیست می خواند ... تو منی نه من توئم هم تو منی هم من توئم نه من منم نه تو تویی هم من توئم هم تو منی هم تو تویی نه من منم نه من توئی هم من توئم هم تو...

ولی این داستان این یارو نیست. داستان این مرد/زن است که انگیزشش حالا به ویتامین ام وابسته است. همچنان تحت کنترل است و غرق توی رویای آن تعقیب و گریز هیجان انگیز پر از آدرنالین. اما امشب دیگر نمی دانم برایش چه رخ می دهد. یعنی حتا با این که آگاهی خارج از او توی بطری خواهد دانست که بمبی در کار نیست، وقتی ماشین بایستد، منفجر می شود؟ شاید قلبش وا بدهد. ماهیچه های مخطط نافرمش از هم بگسلند. پاره شوند. درحالی که هیچ بمبی در کار نیست همانجا در آن ماشین خاموش ته کوچه ی در آمده از فیلم های گتویی، جانش از دهانش بیرون بیاید. عینا. بی استعاره ی ادبی. بعدش یاروهای روپوش سفید می روند سراغ یک نفر دیگر. یک نفر از راه می رسد و دسته ی بطری مرد/زن رامی کشد و مایع تویش خالی می شود و جسدش برای بازیافت می رود بخش زیرین کارخانه واحد بازیابی مواد خام اولیه.

و خاطره اش روی رول های کاغذ به شکل ارتعاشات ثبت و در واحد بایگانی زندانی می شود.

هیچ چیزش آزاد نمی شود.