شنیده اید که می‌گویند باز چه دسته گلی به آب دادی؟ خب شاید در جریان باشید که این مثل از کجا می‌آید و شاید هم خیر. بگذارید داستانش را برایتان بگویم. روزی روزگاری خانمی بود که خیلی موجود بدشگونی بود برای همین توی هیچ عروسی ای دعوتش نمی‎‌کردند. این طوری شد که توی عروسی خاصی که قرار است برای موضوعیت یافتن این مثل صورت بگیرد و تا چند دقیقه ی دیگر می فهمیم چرا این مثل را ساخته اند به واسطه اش دعوت نشد. برای همین خیلی دلش گرفت. اما برای نشان دادن حسن نیتش یک دسته گل را انداخت به رودی که می دانست از وسط باغ خانه عروس رد می شود. عروس هم دست بر قضا دسته گل را دید و خواست برش دارد. افتاد و غرق شد. حالا کار نداریم که از وسط خانه ی آدم که شط نیل که رد نمی شود و غرق شدن یارو خیلی نامحتمل است و چه داماد خاک بر سری. موضوع این است که هر مثلی یک داستانی پشت سرش دارد. و داستان یک مدیا(رسانه) است.

حالا شنیده اید که می گویند در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست؟ این یکی به احتمال قوی از شعر حافظ می‌آید که حضرتش می‌فرماید: هر دم که دل بر عشق نهی خوش دمی بود/در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست. یا مثلاً می‌گویند: ما ز یاران چشم یاری داشتیم. یا می فرماید: رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. و علی هذا. و شعر نیز رسانه ای دیگر است.

و حالا بعضی مثل ها هم به داستانی وابسته نیستند یا به شعر ربطی ندارند. صرفاً یک جور جمله ی منطقی هستند. البته موضوع این است که برای هر جمله ی منطقی در ادامه داستانی ساخته شده که در نتیجه جمله را به ذهن مبادره کند و یا پیامش را زنده نگه دارد. حالا شاید منطقی حقیقی در پس آن نباشد. مثلاً جلوی خر چه کاه بگذاریم چه زعفران فرقی ندارد. غلط. خر هم مثل هر حیوانی جوانه ی چشایی دارد و طعم این دو را تشخیص می دهد. به خر تیتاپ دادن. غلط! خر نمی تواند مواد نرم را به درستی بجود و از آن ها نفرت دارد. این در حالیست که اگر به خر نان خشک بدهید انگار بهش تیتاپ دادید. دو نقطه دی. کبوتر با کبوتر باز با باز. کند همجنس با همجنس پرواز. غلط. و در ضمن سکسیست و نژادپرستانه و خیلی چیزهای دیگر!

نهایتاً موضوع اصلی در امثال و حکم اصلاً این نیست که منطقی است یا نه. بیشتر به زیبایی ساخت زبانی اش بر می گردد. اقبالش به خوش آهنگی اش مربوط است. 

اما چطور یک جمله ی منطقی به داستان وصل می شود. البته که اول یک داستان ساخته می شود و بعد کانتکست رویش سوار می شود. ولی توی روزگار جدید شاید هم جمله منطقیه فرق بکند و هم جایی که مثله ازش می آید. این یکی را داشته باشید که یکی از مهم ترین مثل های دهه ی هفتاد شمسی ایران است.

یه دفعه بگو لوسیفر رو هم حموم کن دیگه! این مثل در زمان هایی به کار می رود که فرد گوینده زیر فشار کار است. یا کسی به او مسئولیت های بسیاری داده و طرف به این موضوع اعتراض دارد و دارد در حقیقت عنوان می کند که کثافت! مگر من سیندرلا هستم!؟

همچین چیزهایی خلاصه. موضوع مهم اما این است که رسانه های انتقال مفاهیم مثلی طور دارند تغییر می کنند. و خیلی بعید نیست که با تغییر کانسپت و تغییر موقعیت و تغییر منطق و از همه مهم تر تغییر رسانه ها، به زودی شاهد جایگزینی شعر با جملات فیلم باشیم. مثلاً : 

-شما چشمات اذیتت نمی کنه؟

-نه چطور؟

-آخه منو کشته

(خواب بزرگ)