به سال چهارصد ح.غ شیخ الاهزر به خواب می‌بیند که سیزده ملای رویای سهروردی به خوابش می‌خزند و گنبد الاکبر را نشانش می‌دهند همانطور که حضرت فرموده بود و کنیزکان به پایشان و طفلان در بغل. شیخ اول که ریشش تا اثنای زمین کشیده می‌شد و چهره اش کمی پوسیده می‎‌نمود برای الاهزر از گنجی گفت که در اسپهان در انتظارش است. شیخ چون از خواب برخاست هرچه داشت فروخته و راهی اسپهان می‌شود. پرس و جوی بسیار کرد و در نهایت خانه ای را یافت که شیخ الشیوخ در خواب بر او نمایانده بود. از قضای روزگار در همان لحظه گروهی از عسس‌های داروغه در پی سه حشاش به خانه هجوم آوردند و چون الاهزر غریب بود و بی‌نام نشان، دستگیرش کردند و نزد داروغه اش بردند.

داروغه از نام و نشانش پرسید. الاهزر گفت که از اسکندریه می‌آید و شبی در کتابخانه خواب بر او چیره گشته و در میان الواح بابلی به خوابش شیوخ سهروردی را دیده در برابر آن هزار گنبدان و سیمرغ بر فرازش در چرخش و شجره‌ی طیبه‌ی سفیروث در رأسش. شیخ ورا گفته که بختش به اصفهان گشوده خواهد شد و گنجی عظیم خواهد یافت.

داروغه با شنیدن این حرف چنان خندید که سیب آدمش نمایان شد و گفت: «حرامی! من سه شب به خواب منزلی در قاهره را دیدم با حیاطی و در انتهای باغچه ساعتی آفتابی و پشت ساعت درخت انجیری و پشت درخت انجیر فواره ای و در زیر فواره گنجی نهفته است و هیچ توجهی بدین یاوه ننمودم. آن‌وقت تو جن‌زاده‌ی تخم قاطر به اعتبار یک خواب از دیار خودت آوره گشته ای؟ حال این پول را بگیر و دیگر به اسپهان باز نگرد... »

الاهزر به سمت قاهره شتافت و گنج شایگان را در آن گوشه که باید یافت و بدین سان خداوند او را مورد رحمت خویش قرار داد و زحمتش  را جبران کرد...

عجب  مزخرفاتی... خلیفه در دل گفت... چرا باید احمقی را که به خاطر یک مشت سکه از اسکندریه به اسپهان رفته را خداوند پاداش دهد؟

قلم پر سپیدش را در جوهر خیساند و کلمات آخر حکایت را غرق جوهر کرد چنان که کلمات دیگر نبودند و سرنوشت الاهزر را در سر انگیخت... او را می‌دید مجروح از زخم شلاق داروغه‌ی شکمباره‌ی دمشقی، در بستری معلق در شکم کشتی ای ایرانی و غلامی برزنگی دستمالی دو رنگ آبی سفید را بر لبش می‌کشید. رد سفید روی لبش و چهره‌ی همچون سنگش بی‌روح، خبر از سرنوشت محتومش می‌داد.

خلیفه با فشار انگار هزاران خزینه آب روی کمرش سنگینی کند خودش را از میان رویا بیرون کشید و در ادامه‌ی سیاهی جوهر چنین نگاشت: شیخ الاهزر راهی قاهره شد اما در راه بر اثر وبا جان سپرد...

صدای چهچهه ی مرغان وحشی از بیرون گوش را نوازش می داد. نسیمی ملایم و خنک هوا را آکنده بود و خبر از آغاز صبح دل انگیز پاییزی دیگری می‌داد. اما خلیفه خودش را درون اتاق حبس کرده بود. اتاقی یک سر از جنس مرمر که تکه تکه ی کنده کاری های درخشانش حاصل تلاش شبانه‌روزی برجسته ترین استاد کاران سرزمین های محصور بود. با چهار ستون زینتی به شکل عقاب های نگهبان دار الحصار که با جشمانی تیز بین و پر غرور خوابگاه سلطان را نگاهبانی می کردند. یعنی ظاهراً که کارشان همین بود البته تا قبل از این که خلیفه دستور دهد آن ها را مثل سقف آینه کاری شده و پنجره های بزرگ اتاق با پرده های خاکستری رنگ، کامل بپوشانند. چیزی که بیش از پیش اتاق را به یک مقبره شبیه می کرد. اتاقی کم نور که تنها منبع روشناییش جز چراغ نفتی کم جان آویزان به دیوار، نوری بود که از درب چوبی همیشه نیمه باز ایوان به درون می‌تراوید.

تخت خواب مجلل خلیفه همچون مقبره ای باشکوه میان گورستان کپه کتاب های خطی نیمه خوانده ی خلیفه که وسط اتاق به امان خدا رها شده بود قرار داشت. هر کتاب به مثابه سنگ قبری تویش جسد افسانه‌های شگرفی خفته که خلیفه را شبانگاه به خود مشغول می‌داشت. تخت خواب خلیفه از جنس چوب عاج بود با تذهیب‌های ظریف و دلربا و پرده های ابریشمین و خاکستری رنگ و کشیده. تخت خوابی متناسب مقام سلاطین مخصوصاً از آن دست که حالا مرده بودند و لای همان کتاب‌های کذا می‌شد ردشان را زد. البته با اندکی اغماض نسبت به آن ساییدگی‌های دو طرفش که تنها خلیفه و مستخدمی که تخت را گردگیری می‌‌کرد از وجودشان آگاه بودند.

خلیفه، بی رمق لمیده بود روی ملحفه های اطلسش و از خلال دو عدسی پیچ شده به جمجمه اش برق طلایی کدر وافور خالی را تماشا می کرد. دمغ بود و حوصله ی بیرون آمدن از تخت را نداشت. حتی فکر به نکاح امشبش با شهرزاد هم نمی توانست او را سر حال آورد. آخر امروز روز تولد هجده سالگی اش بود. بعد از امشب خلیفه رسماً سلطان می شد.

اهرم نوک تیزی را با فشار درون شیار داخل جمجمه اش فرو برد. سوزن اهرم با جیغی انتقام جویانه دو بار درون جمجمه اش پیچید و رنگ ها جلوی چشمش آهسته شروع کردند به جان گرفتن. رنگ هایی که عاشقانه دوستشان می داشت، درست به همان اندازه ی کابوس هایش. رنگ هایی که چشم هایش توانایی دیدن آن را در حالت عادی نداشتند، رنگ هایی که دیدنشان تنها به لطف دو عدسی روی چشم هایش ممکن شده بود.

پرده را با تنبلی کناری کشید. افیون هنوز ذهنش را بازی می داد. پرهیب تاریک روشنای اتاق توی ذهن نیمه افلیجش مسخ شده به خاطره ای بدل می‌شد. خاطره ای که هرگز رخ نداده بود.

درون کاروانسرایی نا آشنا بود. با وجود عدسی های روی چشمش همه جا را مثل  نوار سلولوییدی خش افتاده ی یک فیلم قدیمی، سیاه و سفید می دید. بینی و گوش هایش پر شد از بوها و صداهای غریبه. تف دان های کوچک سفالی در دست، سعی داشت به زور راه خودش را از میان توده های دود و بدن های عرق کرده ی انسانی باز می کند. نفسش بالا نمی‌آمد.

در هر سو از حجره‌های گویی تمامی ناپذیر گردش آدم‌هایی را می‌دید پوشیده در جامعه‌های سیاه هر یک هیاکلی که با سایه‌هاشان یکی، قد کشیده بودند در تقابل با آتشی سرخ و دودناک بر دیوار می‌کوبیدند و می‌لرزید کوتاه و بلند می‌شد در طیفی از رنگ‌های سرخ و زرد و ارغوانی.

در قسمتی از حجره دو مرد با کلاه‌هایی لبه دار بر سر و اورکت‌های ضد آب نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند و مردی با کلاه مراکشی برایشان چای قند پهلو می‌آورد.

- ... خیکی می‌گه یه فرمول قدرتمنده که تو آزمایشگاه شخصیش درست کرده. صد در صد تضمینی.

مردی که گوش‌ها و بینی ای همچون یک روباه داشت قند را گوشه‌ی دهانش کشید و یک قلپ از چای سوزان نوشید. بخار معطر چای تا منخرین خلیفه به پیش می‌آمد و اعصاب انتهای بینی اش را نوازش می‌داد.

مرد دیگر که چشمان و دهانی گربه‌وار داشت با شکی که در صدایش جاری می‌شد پرسید: " آخه یه فرمول شیمیایی که آدم رو خر می‌کنه؟ بیشتر شبیه یه داستان متافیکشنه. سرمون کلاه نره؟"

- نه نه نگران نباش. آدم درسسسس...

مرد دیگر با بالا بردن دستانش حرف رفیقش را متوقف کرد. چشمان گربه گونش به خلیفه جلب شده بود که تف دان در دست در برابرشان ایستاده بود. خلیفه در میان همهمه و رفت و آمدی که بی‌پایان می‌نمود تنها نقطه‌ی سکون و سکوت مطلق بود.

نگاه لایتغیر چشمان شیشه ای یشم گون، خلیفه را به خود آورد و او را به حرکت واداشت. در میانه‌ی کاروانسرا و دربرابر آتش مردی با پوستی سرخ و خشکیده همچون سفال صحرایی، با چانه ای قدرتمند و بینی ای چون عقاب و پیشانی ای کشیده، چیزهایی از درون مشتش به درون شعله‌ها می‌ پراکند و افسانه ای باستانی را بازگو می‌کند از ایزدبانوی زمین آکیدا کا کاش. ایزدبانو با آلت تناسلی از هم گشاده پذیرای آسمان می‌شود و آن دم که الهه دیگر نمی‌تواند هجمه‌ی آسمان را تحمل کند، در ملغمه ای از اکستازی جنون آمیز، از واژنش ستارگان را به بیرون می‌افشاند. و همزمان مرد سرخ برگ‌هایی به آتش می‌اندازد که پراکنش ستارگان را شبیه‌سازی می‌کند. جرقه‌ها همه کس را در بر می‌گیرند و خلیفه در دریایی مواج از ستارگان و همهمه‌ی مردمان غرق می‌شود. صدای موسیقی ازلی را می‌شنود که همچون تجسم گوی‌های رخشانی که با یکدیگر جفت‌گیری می‌کنند از برابرش می‌گذرند. در هر گوشه انفجاری تازه رخ می‌دهد که پس افکندهایش همچون حشراتی شرور به هر سو می‌پراکنند و توی تاریکی باکره به پیش می‌روند. مردمان همگی در اطرافش شروع به رقصی احمقانه می‌کنند. از گوشه‌ی چشم گربه و روباه را می‌بیند که با لباس‌های شق و رق‌شان با جماعت همراه می‌شوند و رقصی را آغاز می‌کنند که دنبال کردن نظام حرکاتش ناممکن می‌نماید. به هر زحمتی که هست خلیفه در چرخش غریب همراهشان می‌شود. حالا صدای مرد سرخ که در هیبت عقابی استحاله شده است بلند می‌شود که با ریتم رقص ورد می‌خواند:

می‌روی و مژگانت عشوه‌ها بینگیزد

می‌روی و می‌ریزی خون خلق و می‌دانی

زلف و کاکل او را تا به یاد می‌آرم

می‌نهم پریشانی بر سر پریشانی

و مردمان هر یک مسخ شده به حیوانی در اطراف آتش می‌چرخند و با او دم می‌گیرند.

ضجه‌ی قاطع چرخش در ناگهان جمعیت را ساکت کرد. خلیفه بی اختیار سر جای خود ایستاد. سپس در جایش چرخید و به نوری که به درون می‌لغزید خیره شد. طیف نور از سمت درگاه با فشار راه خود را از میان هیبت های انسانی باز می کرد. صدایی غرید اما تمیز دادن کلمات از یکدیگر ناممکن بود. تنها توانست دو کلمه‌ی "اعلیحضرت" و "آماده" را از میان مجمجه تشخیص دهد.

دلش آشوب شده بود. هر آن محتویات شکمش پنجه می‌افکند و خودش را بیرون پرتاب می‌کرد. درون بدنش دو قلب یکی درون سینه و دیگر در ناحیه‌ی گردنش می‌تپیدند. دنبال راه خروج می گشت، اما تنها راه خروج درگاه بود. به سمتش هجوم برد.

مرد وارد شد. چهره اش چهره‌ی خود خلیفه بود با لبخندی شیرین. مهربانانه در آغوشش گرفت و خنجر را کاشت میان سینه ی خلیفه. خلیفه فرو افتاد روی تکه های سفالی شکسته ی تف دان ها و کثافت که با یاد نداشت چه هنگام از دستانش فرو غلتیده. خون سیاه رنگی که از سینه اش بیرون می زد صورتش را بازتاب می داد. خلیفه درون خون صورت خودش را نمی دید. او خودش نبود.

مردی که صورتش را داشت با متانت و دست هایی گشوده راه را برایش باز کرد. انگار نه انگار که دمی پیش خنجر را تا دسته در میان سینه اش نشانده بود. چنان مرحمتی که خلیفه را در گرمای لبخندش ذوب می‌کرد. خلیفه سینه خیز خودش را کشید سمت توده ی نور درون درگاه. طعم آهنین خون را به وضوح بر روی زبان و انتهای حلقش حس می‌کرد. ذهنش به سوی سیاهی لختی رو کرده بود. کرختی خالصی که ماهیچه‌ها را بیخود می‌کرد و بدنش را با سیستم آگاهیش بیگانه می‌ساخت. حالا ماهیچه‌هایش که چون عروسکی خودکار طبق آخرین فرمان به سوی درگاه می‌رفتند متوقف شدند. او به درگاه رسیده بود. نه این که دیگر اهمیتی داشته باشد اما دست انداخت و کمی در را گشود. اما پشت درگاه چون دره ای بی انتها می نمود.

تیغه‌ی وحشت به تهیگاه گردنش سرید و خلیفه با هراسی آنی از سقوط، خود را عقب کشید. سوزش هوا ریه‌هایش را که معلوم نبود از کی بسته شده بودند از هم گشود. نفس‌های عمیق خواهشمند هوا و سپس طعم آهن از دهانش رخت بر بست و دوباره چشمانش رنگ ها را می دید. انگار بیش از حد در مصرف افیون زیاده روی کرده بود.

نور پر قوت هلال خورشید چشم هایش را می زد. کمی صبر کرد تا نفسش سر جایش بیاید. بعد با کمک لبه ی ستون مرمری ایوان بلند شد و ایستاد. بدنش به مانند تمثالی سیمین در برابر نور خورشید نیمه، خود نمایی می کرد. البته تمثالی قناس که به دست پیکرتراشی مست یا بی‌استعداد تراشیده شده باشد.

بدنش نحیف و استخوان هایش بیرون زده بود. این ها در کنار پوست رنگ پریده اش حکایت از زندگی نا سالم و تغذیه ی ناکافی او داشت و همین طور پرهیز لجوجانه اش از نور آفتاب. موهای آشفته ی بلند و قرمزش تا روی شانه های استخوانی اش می رسید. با ریش‌های ژولیده و تنکش بیشتر به گدایی ولگرد شبیه بود تا سلطانی در روز تاج گذاری اش.

اندکی طول کشید که متوجه برهنگی اش شود و سریع خجالت زده لحافی را که با خودش از تخت آورده بود به دور خودش پیچید. بعد رفت لبه ی ایوان و نگاهی به پایین انداخت.

جنب و جوش آماده سازی مراسم امروز همه ی باغ را پر کرده بود. سرباز ها پوشیده در یونیفرم های سفید رنگ با دکمه های طلایی و دستار های سیاه و سرخ بر سر با عجله و بی وقفه حرکت می کردند. خیمه ها و بیرق های خاندان های دار الحصار از هر سو به اهتزاز در می آمد. آشپز ها گوسفندهای قربانی را درست کنار نهری که از وسط باغ می گذشت بسمل می کردند. باریکه های خون دسته دسته تا لبه ی آب امتداد می یافت و رنگ سرخی خوش رنگ و خوش شگون آب نهر را می آکند.

در این بین تنها کسی که به نظر می رسید به هیاهوی آن روز بی اعتناست پیرمرد باغبان قد کوتاه و چهارشانه ی قصر یعنی قربان علی خان بود. او با سگرمه هایی در هم فرو رفته، گوشه ای از باغ ظاهراً داشت برگ های بلوط کهن سالی را هرس می کرد.

این بی اعتنایی بیشتر از این که منشاء گرفته از گوشه گیری ذاتی اش باشد، از بینش خاص او ناشی می شد. بینش خاصی که درخت بلوط مزبور بهترین شرایط و بهترین زاویه ی دید را برای آن فراهم می کرد. کمی آن طرف تر در زاویه ای که درست در معرض دید قربان علی خان بود ندیمه ی کوچک اندام و جوان خواهر خلیفه با بداخمی در حال غر زدن و دستور دادن به هر کسی که نزدیکش می شد بود. قربان علی خان هم در حالی که هر از چند گاهی برای خالی نبودن عریضه قیچی باغبانی را تکانی می داد با دقت نظر و بینش خاص خود مشغول دید زدن سینه‌های شکفته‌ی ندیمه بود.  

صدای غرش عراده ی توپ زمین زیر پای خلیفه را لرزاند. معنی اش این بود که کاروان شهرزاد بلاخره وارد شهر شده. خلیفه با عجله و دست پاچگی سراغ تلسکوپ دست سازش رفت و با اضطراب دریچه ی تلسکوپ را به شیشه ی عدسی عینکش چسباند.

قصر روی تپه ای بلند درست در مرکز نیم دایره ی شهر الموت قرار داشت که از پشت به کوه های بلند صبوحیه ختم می شد. از جلو قصر سلطان مثل دژی نفوذ ناپذیر می نمود که از درونش می توانستی کوچکترین تحرکات درون شهر را تحت نظر بگیری، درست به مانند عقابی تیز چنگال. فکری که احتمالاً همان ابتدا، هنگام بنای شهر الموت به ذهن سلطان اول، صباح فاتح رسیده بود.

خلیفه چشمی تلسکوپ را روی شهر گرداند. پیدا کردن شهرزاد از آن چه فکر می کرد آسان تر بود. مسیر ورود کاروانش به شهر را نور های آبی که دریا را مجسم می کردند می پوشاند. در مرکز نورهای آبی درخت مقدس سئین جان می گرفت و می بالید. خلیفه چشمی تلسکوپش را پیچاند تا از نزدیک تر ببیند.

چهار ردیف سرباز قزلباش همه سواره با کلاه خود های سر سرخ و یونیفورم های نظامی سبز رنگ با دکمه های نقره ای جلا داده به تن. هر ردیف یک بیرق خاندان غزالیه به دست داشت. بیرقی با زمینه ی نیلی رنگ که روی آن غزالی هم گام برگ های در اهتزاز به نرمی می دوید. در چهار گوشه ی ردیف سربازان، چهار قلمدار با پای پیاده با روندی موزون به آهنگ سماع می رقصیدند و آواز می خوانند. قلم های جنگی فولادی براق و بلند هر کدامشان در حال مصور کردن داستانی بودند که خلیفه به چشم می دید. قلم هایی استوانه ای به طول یک دست با سه جفت تیغه که از عرضشان بیرون می زد و حاشیه های تذهیب شده ی مارپیچ.

خلیفه داستانی را که چهار قلمدار روایت می‌کردند به خاطر می‌آورد. کارا جنگجوی جوانی که در خشمی جنون آمیز کمر به نابودی سئین درخت مقدس می بندد. ازروه روح آب ها با خواری شکستش می‌دهد و کارا را به هیبت یک ماهی به نگاهبانی سئین می‌گمارد. کارا سالیان دراز به نگاهبانی درختی می‌نشیند که از آن نفرت دارد تا این که...

نگاه خلیفه رشته‌ی افکارش را پاره کرد. چشمش حریصانه شهرزاد را گرفت. کوچکترین دختر خاندان غزالی، حاکمان سغد از خطه‌ی خراسان بزرگ. عروس امروز سلطان خلیفه در وصلتی که به نظر می رسید پدرش بیشتر برای تحت فشار گذاشتن صفا زادگان  و خوارزم ها به آن تن داده.

امیران غزالیه این روز ها حاکمان کم نفوذ سرزمینی کوچک بودند که با روزهای اوجش فاصله‌ی بسیار زیادی داشت اما در عوض هر آن چه از زیبایی شهرزاد تا آن زمان گفته بودند بی کم و کاست درست بود.

شهرزاد با پای پیاده همراه چهار محافظش در جلوی کاروان روبروی یکی از حجره‌های خیابان اصلی بازار ایستاده بود و خوش رویانه با صاحب حجره خوش و بش می‌کرد. به نظر می‌رسید قصد دارد پارچه‌ی ساتن آبی رنگی را که بر داشته و بر انداز می‌کند را بخرد.

نگهبانانش تفنگ‌های سرپر بر دوش، با دستاری کشیده روی لب‌هایشان کوچکترین حرکت حجره‌دار را زیر نظر داشتند. ولی شهرزاد برعکس. چهره‌ی بی‌نقص و کشیده‌ی شهرزاد با آن بینی قلمی و چشمان سیاه رنگ جادویی که بالای هر کدام نقش ارغوانی و سیاه دو بال خالکوبی شده بود و آن خال گونه‌ی کوچک و سبز رنگ روی گونه اش و ابروهای به هم پیوسته، فارغ از هر گونه اضطرابی بود که چهره‌های سربازان نشان می‌داد.

خلیفه شهرزاد را از پشت تلسکوپ به دقت بر انداز می‌کرد. موهای یک دست سرخ رنگ و رهای شهرزاد مواج در هم می‌غلتید و توی هم فرو می‌رفت تا بازیگوشانه یا شاید از عمد با انتهای طلایی رنگش روی گوشه‌های کشیده‌ی چشمانش و روی سینه‌های برجسته اش فرود بیاید. تن مرمرینش پوشیده شده بود در لباسی لطیف و یک دست سبز رنگ. خلیفه به دقت نگاه می کرد و لوله ی دوربین تلسکوپ را پایین می آورد. می آمد روی انجناهای ظریف بدن و شکم فرو رفته ی شهرزاد که به ران های خوش تراشش ختم می شد. پاییز بود ولی اندام کشیده و قد بلند شهرزاد در آن لباس او را چون درختی بهاری در آستانه ی شکوفه دادن جلوه می داد.

خلیفه احساس می کرد قلبش می زند. احساس می کرد شهرزاد همان زنی است که همواره دوست داشته. بر خاسته درست از متن کتاب هایی که می خواند. زنی که می توانی دوستش داشته باشی ولی هرگز او را نخواهی داشت. با لبخند سحرانگیزش مسحورت می کند، مجنونت می کند، آزارت می دهد، قربانی ات می کند و در نهایت با اشتیاقی سوزان تنها و زخم خورده رهایت می کند. زنی شایسته ی قصه ها و به همان شگفتی خارج از وصف. اما خلیفه با تاسف خاطر می دانست که شهرزاد در نهایت زنی معمولی بود و واقعی و نه زنی بر خاسته از درون قصه ها.

خلیفه از دیدن شهرزاد سیر نمی شد ولی حوصله اش سر می رفت. تلسکوپ را برگرداند سمت باغ قصر و مشغول تماشای ندیمه شد که هم چنان مشغول غر زدن بود. نور تلسکوپ افتاد درست توی چشم ندیمه.ندیمه صورت کوچکش را گرداند به دنبال منبع نور. و مستقیم و با اوقات تلخی چشمانش را دوخت به تلسکوپ. خلیفه کمی جا خورد ولی سریع خودش را جمع و جور کرد. ندیمه فحشی زیر لب داد و با عجله دور شد.

خلیفه دوربین تلسکوپ را چرخاند. قربان علی خان از بلوط کهنسال پایین آمده بود و مستقیم با غیض داشت به خلیفه نگاه می کرد. دو کلمه گفت که خلیفه توانست حرف به حرف از روی لب هایش بخواند:

"حرومزاده ی دیوث"

در همین زمان کسی دو بار به در اتاق کوبید. خلیفه چشم از تلسکوپ برداشت ولی صبر کرد تا فرد پشت در حرف بزند.

عاقبت صدایی بم با پیچشی ظریف اما مردانه از پشت در گفت:

"اعلیحضرت، باید آماده شین"