او مرد و کشداری این دم آخر در ذهنش چننین بود. کابوسی که داشت... چیزی بود در مورد عظمت... کابوسی مثل این که مجبور است تا ابد به عقب برود و دوباره حیات بشریت را زندگی کند. بی هیچ ارفاق از ابتدایی ترین تلاش‌های مهوع اجدادش برای درک طبیعت. از پاشیدن ظرف‌های آب برای بارش باران تا تلاشش برای آتش افروختن... تا آن روز که بشر در بلندنای افول بود. و مرگ... هزاران بار مرگ... و یا دخترکی بود که باید تا یک بیلیون و هفتصد شصت و سه می‌شمارید بی این که حتا یک عدد را جا بیندازد... یا صفحات زمین شناختی بود که در هم می‌پیچیدند. در هم استعمال می‌شدند... باز زاییده می‌شدند... یا انفجاری بود و سپس سحابی ای و هزاران سحابی دیگر و امتداد تابش، امتداد اودیسه ای به سوی بکارت نامفهوم پیشا/پسا بی‌نامی... بی‌هیچ....

این کابوس هر شببش بود که از میان هزاران غول جیوه ای مشعشع قدم می‌زد بر زمینی از آلاباستر یکدست شکست ناپذیر و نفوذناپذیر و تا ابد ممتد به رنگ سفید و اوپال و سرخی منعکس خورشید همیشه رو به افول و سپس او شاهد انفجار این غول خسته بود که همه چیز را فرامی‌گرفت. در خود می‌کشید. و او تک انسانی بود در برابر خورشیدی. مستأصل از حرکت. خیره به عظمت تا همیشه بی خدشه‌ی حتا ساعت انهدامش و تقلیلش به پوچی ای که محتوم بود.

و سپس او.. آخرین باشنده‌ی هستی که خورشیدی را در حال مرگ دیده بود از خواب بیدار می‌شد و در کابوس بعدی قدم می‌نهاد.

کمانه‌ها و تاج‌های آتش که با قوس‌های عظیم که از شدت عظمت به خطی راست می‌ماندند یکی پس از دیگری از میان وجودش عبور  می‌کردند و هر اتصال میان دو اتم را می‌گسلاندند و او در فرم فضایی خود ثابت، از هم پاشیده می‌شد. می‌شمرد. یک دو سه چهار پنج  شش قوس آتشین هلیوسی وجودش را پر می‌کرد و گویی او سیناپسی در مکان باشد از او رد می‌شد و برهوت سیاره اش در حرمش غسل می‌کرد.

و سپس خواب مرگ او را به جایگاه‌های هراسناک هندسی می‌کشاند. بسیار در هم و با توالی نامفهوم. از تاریکی پر شده با مجمجه‌ِی آمونیت‌های ابر غول‌آسا تا دم زایش کریستال‌های کربن در نظم هرم‌های چهار وجهی متقاعد یا تکامل لایه‌های شن تا خشک شدن اقیانوسی و کویر شدنش و باز اقیانوس رویش را پوشاندن و باز کویر شدن.

یا در میان سحابی‌های بی‌شمار بی‌نام به پیش  رفتن و از میان دروازه‌های سیاه و درهم شونده گذشتن و بازگشتن به ابتدای مفهوم ابتدا و سپس پرتاب شدن به لحظه‌ی پایان و باردیگر به ابتدا خزیدن و پس زده شدن به ابدیت. به آخرین لحظه‌ی کشدار اتمام. و هزار بار از نقطه‌ ای در میانه گذشتن و تشکیل تمثالی چون نیلوفری هزار برگ و هر بار در مرکزی ترین نقطه‌ی خط زمان دیدار مجدد معشوق و انفصال و اتصال و انفصال و اتصال و انفصال و انفصال و انفصال و انفصال...

عظمت این وحشت در این نبود که جهان بی‌پهنه بود و او ذره ای که شتاب گرفته بود و در تمام امکان‌های چرخش الکترون‌ها حضور عینی داشت، که خالی بودن جهان یک سر از باشنده ای قهار و همه گیر بود. وحشت عظمت به بی‌حاصلی و عبث بودنش شدت می‌گرفت. پهنه‌ی سترون چنان بود که هیچ شعور موضعی یا جهان شمولی او را از حرکت نمی‌داشت و یا جهان را و جهان تا از هم گسیختگی آخرین ریزذرات یتیمش ادامه می‌یافت و این تحقیرآمیز بود و خنده دار بود و خسته کننده بود و او در رأس هستی نظاره گر بود همچون ابلیس میلتون که از فراز صخره ای به قعر خلاء می‌نگریست.

هشیاری صعود می‌کرد و با ریتمی تصاعدی به بالا می‌رفت و هر چه سرعت بیشتر می‌شد فشار وزن فزونی می‌یافت و در برابرش عزرائیل بود که با هزار انگشتش جهان را نگاه داشته بود و اطلس که بر کمرش حملش می‌کرد و جانوس که به گذشته و آینده اش همزمان می‌نگریست و شجره‌ی ایدراسیل که در سه هزار جهان ستوتی بودا ریشه‌هایش را تنقیه می‌کرد و شیوا و برهما و ویشنو و همه‌ی اسماء خدا که به حباب‌های بی‌شمار می‌نگریست و نسیان به ارواح فانیان می‌خوراند و سوار بر قایقی راهی ایلوزیوم‌شان می‌کرد و او بالاتر کشیده شد و بر بام باشندگی دست نهاد و بام همچون جوشش کف آتش‌فشانی در تاریکی متجانس گودال مریم در خود می‌زایید و منحل می‌شد و مضمحل و باز آرایی می‌شد. و او از سقف جهان خارج شد و حباب را دید و پیپ را دید و دلقک را.

و در کابوس دم آخرین که از کشدار شدن آگاهی اش در آخرین جهش الکترونی در آخرین گره دندرایت‌ها و آکسون‌ها تغذیه می‌کرد، به ابتدا بازگشت و هزاران بار به ابتدا رفت و شاهد تکامل نوع بشر شد و در جای همه زیست. او ملالت و شعف و وحشت از به مدرسه رفتن را اکتشاف اعماق پوچی را زیست و بارها از سرطان کاهیده شد و از سقوط از ارتفاع متلاشی شد و هزار چهارصد و پنجاه و سه بار در میان دندان‌های خرسی جویده شد و طاعون میلیون‌ها بار جان سپرد و صد هزار بار بر تیغه‌ی آتش تفتیش عقاید اسپانیایی و از زخم تیزناکی کاغذ به حد جنون کلافه  و دستانش بیش از توان شمارش قطع و هر بار وحشت تصادف با کامیونی و فرو افتادن در دره ای و بوی عفونت استرپتوکوکوس نومونیه و لگد اسبی بر پیشانی و برخورد رعد و برق چنان که هر سینوس لزج قلبش را به خشکی و بویناکی آمونیاک و جوشش مردی در میانه‌ی شکلات داغ و تاول‌ها از سر تشعشع و مادری که کودکش را توی گهواره خفه کرد و اعدام گروهی توی قبرهای سیمان کشیده و اصابت گلوله و مثله شدن به دست جنون موروثی ابنای بشر و سپس برخورد انگشت شصت با لبه‌ی میز تا بی‌نهایت و کور شدن چشم‌ها بر اثر برخورد سنگ و گریه به خاطر دیدن مردی که عاشقش بودی و بی احساسی بی‌خدشه و هم آغوشی و ریدن و به دنیا آوردن آدمی دیگر.

...

تاریخ مختصر آن چه پس از مرگ