بند بند وجودم توی نوشتن کلمات است. می‌نویسم "من" اما توی نوشتن رشته‌های ماهیچه‌ی مخطط است  که بن‌دهنده اند. از نوشته‌ها آن‌ها مطلوبند که با خون خود می‌نویسند و از نانوشته‌ها آن‌ها که با تعلیق فراق.

برای باشیدن بواییدن باییدن بادن بوادن، بودن اما نه. برایش کلامی دیگر باید در انداخت. مفهومی در دویدن حین بودن. انگار که کلامی برای نگهداشتن و از بند رهانیدن باشد. که نیست. هیچ لغت برای آن حالت از بودن و دویدن و از بند رهانیدن که هر سه با هم باشند نیست. نیستن حین هستیدن. هستش با نباشیدن. همین لاطائلات که به هم می‌بافم را اگر توی احوال به دنبال نداشته‌ها گشتن درک  کنید شاید نزدیک‌ترین چیزی است که زبان کوتاه من توفیق ساختنش را دارد.

احوال اینطور را با تصویر شاید بشود گفت. که خود یعنی شاید بشود با اغماض گفت زبان نه همه‌ی جهان ماست. بسا چیزهاست در آسمان‌ها زمین و در بین قطارها و توی تندراهای سیبری یا آزمایشگاه‌های کشت سلول و ظرف‌شویی‌ها که برایش لغتی نیست. مثل یاران به حساب علم خوانی... ایشان به حدیث مهربانی. که "حدیث" لزوماً کلام نیست. شاید برای هم اسلایدهایی از مراتبی بالاتر از حیات نشان دادند. از ابعادی که به بودنشان گمان نمی‌بریم.

یاران صفت قتال گفتند... ایشان همه حسب حال گفتند. و "حسب حال" لزوماً گفتن از احوال نیست. شاید مهره‌های گردن را شکسته و بصل النخاع را خارج کرده و دو انتهای پایانه‌های عصبی شان را به هم وصل کردند تا بی‌واسطه از چیزهایی بگویند که تنها عطر است. رنگ است. طعم است. از بوی تن هم گفتند. از بوییدن موهای هم گفتند. از عطری که بعد از رفتن برجاست و پنجه توی سینه می‌افکند. از انقلاب رنگ‌های توی سر در وقت نزدیک هم بودن. از انگیزش شیرینی و طعم‌های خوب مثل طعم کلماتی که بی‌صاحب در بکارت دست‌نیافتیدگی اذهان ابنای بشر در انتظار کشفند و بی واسطه در ایشان درک می‌شود.

و کلید رهایی بخش معما این است که: یاران سخن از لغت سرشتند... ایشان لغتی دگر نوشتند. این کلام سحر انگیز که کلمات به سان شریان فوتون به سویش اشارت می‌کنند. این لغت دگر... همان بودن در حین رهایی و رهایی در حین دویدن و دویدن در حین شکافتن از هم است. این کلام از بند رهانیدن. این ورد الاوراد که هیچ کس بدان راه نیافت مگر از دریچه‌ی حیرت بافته از کانی‌های پیشازمانی. آن صفت که هیچش در پهنه‌ی زمان مانند نیست. آن کلام اقرب من حبل الورید.... آن لغت

 

عن است... (در اینجا تصویر یک آدم بشاش در حال ریدن است)