از میان مفاهیم آن دسته که چرخه ای هستند دردناک ترند
در نمی در نزدیکی رم معبدی برای آرتمیس ساخته شده که راهب آن مردیست با ردایی از پوست بز و کلاهخودی شاخی از شاخ گوزن. این مرد راهب را با نام پادشاه جنگل نیز می‌شناسند. هر چند سال یک بار برده ای خسته و نحیف از آن طور برده‌ها که تمام عمرش را در مزارع حومه‌ی روم مثلاً قصر تایبریوس کار کرده و هیچ چیز از دنیای بیرون نمی‌داند، سر درگم و خسته به باغ معبد می‌رسد.


خواننده سعی کن تصورش کنی او را. مردی سیه چرده با دست‌هایی پینه بسته به طوری که از نگاه کردن به پینه‌ها عقت بگیرد. با زانوانی زمخت و قدی خمیده از شدت کار و پیش‍‎انی ای چروکیده و موهایی زبر از شدت عرق و نجس از گند و سرگین که سراسرش را در بر گرفته.
این مرد را تصور کن که احتمالاً برای خاطر گم کردن ردش از میان بیشه‌ها تمام شب را پیموده و تنش از زاویه‌ی شاخه‌های تمشک زخم شده. تمام ذهنش را وحشت دخمه ای پر کرده که اگر فرارش قرین موفقیت نباشد در آنشلاق خواهد خورد و رویش آب و نمک خواهند پاشید و تاریکی. تاریکی مطلق.


چنین موجودی با چنین ذهن تیره را تصور کن. این به راستی حقیرترین موجود که از بهایم هم کمتر است و ذهنش چنان تراشیده و محدود شده که میدان دیدش اندک است. میدان ذهنش اندک است. اندیشه اش از حیات قسطی صرفاً بودن آن طرف‌تر نمی‌تواند که برود... همین مرد بوته‌ها را کنار می‌زند و با تصویر بی‌بدیل دریاچه‌ی نمی، با آرامشش با یک دستی عفیف و مطهرش با آن درخشش باکره‌ اش روبه‌رو می‌شود و... خواننده زیبایی مفهومی است که حتا وحشی‌ترین آدم هم درکش می‌کند حتا اگر دم مرگش باشد. شاید نتواند آن را ستایش کند اما... (دست‌هایم می‌لرزند...)
حالا روم را تصور کن. سرزمینی قالباً گرم و تفتیده با دشت‌های حاصل خیز و انگورستان‌هایی که بوی شیرینی و ترشی ‌شان توی فضا می‌پیچد و مثل بوی نای کتابخانه‌ای کهنه می‌ماند و اضمحلال کند کاغذ. ولی جنگل... نه جنگل‌هایش آن طور فراوان نیستند. ممکن است تمام عمر در روم زندگی کنید و هرگز هیچ جنگلی نبینید. حالا برده‌ی خسته از ورای نمی پا به باغ معبد خواهد گذاشت که در واقع جنگلیست جادویی از آن دست که فقط در کارتون‌های شرکت دیزنی می‌بینید. پر از موجودات خیالی و درخت‌های غریب و قارچ‌های جذاب.
از قضا تقدیر این است که برده پادشاه جنگل را کشته و خود پادشاه جنگل شود. و پادشاه جنگل خودش برده ای هراسان بوده که پادشاه پیشین را کشته و برده ای دیگر هم خواهد بود که این پادشاه را بکشد... هر بار که برده پادشاه می‌شود با آرتمیس می‌خوابد و باروری جنگل را باعث می‌شود ولی وقتی زمستان می‌آید و پادشاه پیر می‌شود شوالیه پرسیوال دیگری نیاز است تا شاه فیشر را قربانی کند و فراوانی بار دیگر به کملات بازگردد و آرتور می‌میرد و گواین جام را پیدا می‌کند و اوسایرس را در آب می‌کنند و بر مجسمه‌ی سفالینش گیاه می‌روید و آتیس مردان جوان را مقطوع النسل می‌کند و آدونیس با پرسیفونه راهی می‌شود و آدونیس با آفرودایتی راهی می‌شود و هوراس ست را شکست می‌دهد و ست هوراس را مغلوب می‌کند و بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌آید... مسیح متولد می‌شود و اژدهای سرخ را از زمین برای ابد تبعید می‌کند...


در این ماجرا الگویی از خدای پیر و خدای جوان می‌بینیم که تنها لباسی هستند بر تن افراد حقیقی. نقش‌هایی که جایگشتی عمل می‌کنند. کلماتی که بی خود ریخته نمی‌شوند. اینوما الیش را که راهب مردوک می‌خواند به راستی تیامت هیولای پیشازمانی از هم واپاشانده می‌شود. کورتس قلب تاریکی کنراد را مارلو می‌کشد... و خودش پرستش می‌شود. و کورتس با آخرین نفسش زمزمه می‌کند:

"وحشت... وحشت... "


این افسانه ایست به طول تاریخ.


ما پادشاهانیم...


ما بردگانیم...