زمانی که شما یک رشته کلمه‌ی مشخص و محدود برای بیان یک سری مفاهیم دارید که خود از سانسوری ثانویه رد می‌شوند، تا چه حد حقیقتاً به کنه یک مفهوم رسیده اید؟ تا چه حد توانسته اید بگویید عصاره و جوهره‌ی این پدیده حالا عینی یا معنوی این است و به تمام جوانبش رسیدگی شده؟ موضوع گم شدن یک جور از ادبیات است که به قضاوت کمک می‌کند.

و اما این واژگان محدود که به دست شما می‌دهند خودشان برای خودشان مفاهیمی کنایی خواهند داشت. فی المثل اگر می‌گویید آزادی، دارید از مفهومی مشروط صحبت می‌کنید که بسته به جغرافیاست.

به تبع استدلال کذا زمانی که از اخلاق، وفاداری، خویش‌کاری، عشق و ایثار حرف می‌زنیم هم به رشته کلماتی پایبند هستیم که خود به استعاره‌ها و ایهام‌ها و کنایه‌ها و تمثیل‌ها و تلمیح‌ها برمی‌گردند. کلماتی که تلمیح دارند به فلان اسطوره‌ی بشری. همچون آدونیس یا درخت عنبر یا درخت شقایق یا گل  شقایق. خائوس یا هرج و مرج و از آن دست مفاهیم چون پسیخو و اروس و تاناتوس که جدای از تبیین طبیعی، کاربرد فلسفی و روان‌شناختی دارند و در نقد پیشروی روان‌شناسانه همچنان استفاده می‌شوند.

اما محدوده‌ی مفاهیم منوط به تعداد کلماتی است که انسان می‌شناسد و اگر برای مفهومی کلمه ای وجود ندارد پس آن مفهوم وجود نداشته و حتا به آن فکر نمی‌شود. اثبات این موضوع آسان است. کافی است سعی کنید چیزی را تصور کنید که برایش اسمی ندارید و پیش از این با مشابه اش برخوردی نداشته اید. چرا که اگر بخواهیم مفهومی قریب به مفهومی آشنا و شناخته شده را تصور کنیم از پسوند پیشوندهایی مثل -گون -مانند و -سان (در فارسی) استفاده می‌کنیم.

با  این مقدمه در ذهن بیایید در باب عشق حرف بزنیم و خشونت زبانشناختی و خشونت موروثی (ژنتیکی) که در این مقوله نهفته است.

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا /سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

قتل این خسته به شمشیر تو قسمت نبود /گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

یا قاتلتی به سیف لحظ /و الله قتلتنی بها تیک

اگر هلاکت سعدی به تیغ فرقت توست حلال باشد خونی که دوستان ریزند

آن که بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت /بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

ز بیم غارت عشقش دل پر خون رها کردم /ولی می‌ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد

و اما در کمتر ادبیاتی همچون ادبیات فارسی این حجم از خون در یک شعر بزمی و عشقی دیده می‌شود. حتا زمانی که سخن از وصال است شاعرها گوشه‌ی چشمی به قتل و کشتار و شمشیر و خون و تیغ دارند. این نوع از خشونت زبان‌شناختی خود مولود نوع دیگری از خشونت است که خشونت موروثی یا فیزیولوژیکی یا ژنتیکی است. این معشوقه‌های ترسناکی که توسط شاعرهای لاغر مردنی و بسیار زاهد و عارف ایرانی توصیف می‌شوند که گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد و شوخی که به غمزه‌ی کمینه سفتی نه یکی هزار سینه و آهو چشمی که هر زمانی کشتی به کرشمه ای جهانی (!) حالا موضوعیت ندارد روی پسر و دختر بودنشان بحث کنیم یا روی این که اصلاً زیبا هستند یا چاق و ریشو و سیاه چرا که: گفت پادشه که آن لیلی تویی کز تو مجنون گشته حیران و قوی؟ از دگر خوبان تو افزون نیستی! گفت خامش چون تو مجنون نیستی. پس این‌ها کیستند که خود در ضمن هشدار می‌دهند: عاشقی بر من؟ پریشانت کنم! کم عمارت کن که ویرانت کنم.

تقریباً همه‌ی انسان‌ها یک بار هم که شده در غم معشوقی اشکی فشانده اند و وقتی این خشونت زبانی را می‌بینند با آن هم ذات پنداری می‌کنند. این که عدم توازی دیدگاه‌های دو نفر و یا عدم توازن قدرت در یک رابطه به اعمال خشونت پنهان بینجامد غریب نیست. خشونت به ترتیبی ذاتی در طبیعت وجود دارد. کافی است به طبیعت دقیق شوید تا آن تصویر رمانتیکی که از آن دارید محو شود. طبیعت مجمعی از قاتلین بالفطره و دزدها و زورگیرهاست. وگرنه داروین هرگز به عبارت: زنده ماندن شایسته‌ترین فرد نمی‌رسید. در واقع این تصور که طبیعت کانونی از آرامش است به تصویری قرون وسطایی از کمال‌گرایی خلقت پروردگار ابراهیمی بازمی‌گردد که تحت این تصویر تمامی طبیعت در کمالی صلح‌گرایانه مغروق است و یا این تصور که طبیعت سرشار از آرامش است. غافل از این که طبیعت قادر به تولید موجوداتی است که در کمتر از ده ثانیه می‌توانند نسل انسان را براندازند.

البته شاید لزومی به گفتنش نباشد اما بگذارید یادآور شویم خشونت به همان اندازه که در وجود یک ببر یا یک عنکبوت بیوه‌ی سیاه یا یک بابون هست در وجود ما هم هست. یک نگاه به تاریخ جنون آمیز بشر کافیست تا به عمق خشونت نهادینه در ذات هم‌گونه‌های هوموساپین خود پی ببرید.

اما بروز خشونت و اعمال خشونت نیز انواعی دارد. همیشه خشونت اینطور نیست که شکم کسی را باز کنند و جگرش را جلوی چشمش بخورند. جامعه‌ی امروزی بشری به خشونت و بروز آن روی خوش نشان نمی‌دهد. بنابراین برای بروز این نیاز طبیعی بشر باید فرصت طلب بوده و در هر زمان که برایش مقدور بود دست به اعمال خشونت بزند. البته وجود لایه‌ی فرهنگی ما را به تسامح و کنار آمدن با دیگران می‌خواند. و این خود باعث می‌شود اعمال خشونت هر چند غیر مستقیم، شاید بی‌رحمانه‌تر باشد.

یکی از انواع اعمال خشونت، آزار فردیست که عاشق شماست. یک لحظه به همه‌ی رابطه‌هایی که داشته اید فکر کنید. به پدر و مادرتان. به معشوق‌تان. به کسانی که خیلی به شما نزدیک هستند. حالا به یاد همه‌ی آزارهای عجیب و غریبی بیفتید که به آن‌ها وارد کرده اید. از زدن حرف‌هایی که به واسطه‌ی نزدیکی تان می‌دانید برای طرف مقابل دردناکند تا نادیده گرفتن تلفنتان تا آزار جنسی تا حتا جابه‌جا کردن وسایل. تمامی این‌ها به ظاهر مواردی ساده هستند. ما به علت نزدیکی به خانواده و معشوق خشونت می‌کنیم اما در خیابان سعی می‌کنیم با مردم کنار بیاییم. چون نمی‌دانیم در صورت اعمال خشونت پاسخ آن‌ها چه خواهد بود. اما خانواده و معشوق خشونت ما را تحمل خواهند کرد. و این موضوع میدانی امن برای اعمال خشونت ایجاد می‌کند. خشونت‌هایی که گاهی به فاجعه هم ختم می‌شوند.

اما چیزی که جذابیت بیشتری به اعمال خشونت می‌دهد ناتوانی طرف مقابل است به خصوص فردیست که با او در یک رابطه هستید. در این موارد اعمال خشونت بسیار لذت‌بخش‌تر است. فرد مقابل به علت علاقه ای که به شما دارد حتا سعی نمی‌کند در برابر اعمال خشونت پیدا یا پنهان شما اقدامی کند و اگر چنین هم کند همیشه می‌شود از ارعاب و تهدید (از جمله تهدید به قطع رابطه) استفاده کرد.

از سویی اگر اعمال خشونت مفهومی دوسویه است، در فرهنگ فارسی به ما از کودکی آموزش داده می‌شود که جور بتان کشیدن بسیار مفهومی پسندیده است و آدم باید در راه معشوقش نه تنها هلاک شود بل خاکسترش را باد ببرد. این جنون مازوخیستی بیمارگونه به هلاک شدن و نابود شدن در راه معشوق نسل به نسل توسط رشته کلمات شعری انتقال می‌یابد و راه خود را به جامعه‌ی مدرن باز می‌کند.

در واقع این حقیقت از کسی پوشیده نیست که شاعرانگی سازوکاری افزایشی دارد و باعث تزاید احساس علاقه می‌شود. کلماتی که در حالت عادی چندان خارق‌العاده نیستند در زمانی که  دلداده‌ی کسی هستیم رنگ و بوی دیگری به خود می‌گیرند و بهتر درک می‌شوند.

قرار است در باب عشق صحبت کنیم. اما پیش از آن باید به زبان نگاه کنیم. به کلمات. به قدرت بی نهایتی که در کلمات نهفته است و به منشاء ظهورشان. در باب تکامل زبان گفته شده که از نوعself-feeding co-evolution  است یعنی تکامل همراه خودبارورنده. گویی زبان خوراک مغز است و هر چه از زبان بیشتر استفاده می‌شود مغز متکامل‌تر می‌شود و به تبع آن زبان نیز. چون عرصه‌ی تکامل زبان مغز است. هر چه عرصه گشاده‌تر شود فرصت تاخت و تاز زبان بیشتر می‌شود. کلمات خود باعث تکامل هرچه بیشتر خود می‌شوند و از سویی به تک ابزار مغز برای اعمالی چون تفکر، قیاس، دسته بندی، یادآوری و بازآفرینی خاطرات تبدیل می‌شود.

فی‌الواقع آن زمان که برای معشوقمان می‌خوانیم: “همچنان دل عاشق است و ماه تابان” این کلمات اند که شور می‌آفرینند. یا در واقع این رشته کلمات هستند که در ما شور را به وجود می‌آورند. چون ماه و دل و همچان به خودی خود آن ارزش را ندارند که آن عبارت. زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب. و آن زمان که به زبانش می‌آوریم و می‌گوییم که معشوق من این‌ها به تو می‌نمایند چیزی را که من حس می‌کنم آن شور که در کلمات است. این خود نشان از به بند کشیده شدن حسی چنان کهکشانی در قردادی جوهری و صوتیست. این خود قدرت حقیقی کلمات است.

اما عشق از چه زمان وارد ماجرای کلمات می‌شود. چون اگر به تاریخ بشر نگاه کنیم، شاید تنها در کسری کوچک از آن مفهوم عشق نمایان شود. در بهترین حالت عشق در ۵۰۰۰ سال از ۱۲۰هزار سال تاریخ بشر حضور دارد. در برهه ای که زبان به تکینگی ای در تاریخ تکامل خود می‌رسد. آن چه پیش از آن است جهانی قبیله ای و ساده است. جفت‌گیری در انسان به مثابه هر پستاندار دیگر رخ می‌دهد.

اما عشق به واسطه‌ی جمع شدگی کلمات و تصاویر تعلیق‌زاست که به وجود می‌آید. هر چند در بدایت امر از انتخابی جنسی نشأت می‌گیرد اما نهایتاً مفهومی مصنوع است و بر پایه‌ی کلمات و قراردادهای استعاری استوار است. در واقع زمانی که به کسی می‌گوییم “دوستت دارم” به میانگینی از کلمات و مفاهیم اقتدا کرده ایم که دو سوی گفت‌وگو بدان پایبندند و این جمله را نیز عاشق و معشوق از خلال مجموعه ای از نشانه‌ها و مفاهیم درک می‌کنند.

از این رو این که انبان مفاهیم و کلمات و تصاویر و قراردادهای استعاری در یک زبان چه هستند در ماهیت مفهوم انتزاعی “عشق” موثر خواهد بود.

این خود مشخص می‌کند خشونت اضافه ای که در زبان فارسی از آن صحبت می‌کنیم، در باب عشق، چگونه و از کجا ناشی می‌شود. بی‌شک میراث ادبی ما بخشی از ناخودآگاه ادراک ما را تشکیل می‌دهد(هر قدر این کلمات پوپولیستی باشند شاید نشود منکر نوعی از حقیقت در پس آن‌ها بود). به طبع این مضاف بر خشونتیست که در وجود هر انسان به صورت ژنتیکی  نهفته است.