در باب معماری اینطور باید گفت که به دو چیز وابسته است. یکی مصالح و دیگری فرهنگ. یعنی دو اصل معنوی و مادی معماری را اینطور می شود نشان داد و مصالح و پیکر را که جسم بدانی پس فرهنگ روحش خواهد بود. اگر در جنگل شهری بسازی از چوب استفاده خواهی کرد اما اگر پرسپکتیو ذهنی تو را یکتاپرستی شکل می دهد پس چوب ها را دایره ای خواهی برید. بی زاویه و تک محور. اگر روحیه ی نظامی داشته باشی به سمت فلز خواهی رفت و زاویه های برنده.

اگر در پی تسلط باشی ساختمان ها را بلند و مشرف می سازی. موضوع تنها چیزی که با آن می سازی نخواهد بود. موضوع نوع تفکرت خواهد بود. اگر شمن باشی باید هر چه می سازی ستون داشته باشد و با آن ستون به جهان دیگر مرتبط خواهی شد. اگر پیش-رافائیلی باشی مفهوم اسطوره و رومانس پهلوانی انگلیس مآبانه را جا نمی‌گذاری. خانه را از طرح-بافت‌های قرون وسطایی پر می‌کنی... درگیر نابودی و ترس باشی و سادگی و کویر پس با خشت و گل سر و کار داری. همرنگی با زمین. اما مفهوم عظمت را توی طرح‌های دیوانه وار پیچیده ی شیشه‌ی پنجره‌ها مخفی می‌کنی و توی سقف‌های مشبک و هزارتوی دالان‌ها و گردش اتاق‌ها همزمان با گردش زمین به دور خورشید. 

ایده و روح هر بنایی با مردم اطرافش مرتبط است. بیش از هر هنری. اگر نقاش باشی ممکن است هنرت را هرگز جز به چند نفر نشان ندهی. یا فیلم ساز. یا موسیقی دان یا هر هنر دیگری. ولی وقتی با چیزی مثل بنا سر و کار داری دیگر نمی شود مخاطب را در نظر نگیری. مخاطبت هر ولگردیست که از کنار بنای تو رد بشود. هر معلمی یا منتقد ادبی یا منشی صحنه ای یا معاون اول رئیس جمهوری یا گدایی. به تعبیری شاید هم بتوانی بگویی معماری یک جور هنر دیکتاتور طوری است. یعنی اگر یک نفری یک چیزی بسازد که تویش مفهومی از دریدگی و برهنگی باشد و بی فاصلگی و حریم را بی معنی کند در جامعه ای ویکتوریایی که همه چیز مخفی است. همه چیز استعاره است. هر چیزی کنایه از چیز دیگریست. هر کلام اپیفور/متافور/ استعاره ی مکنیه ی لعنتی... دستانم می لرزد... وقتی مردم از کنارش رد می شوند تویش راحت نیستند. اگر شما یه دایره بسازید که از هر طرفش آینه کاری باشد و همه از هر جا ایستاده باشند بتوانند همه را ببینند، چند نفر آنقدر شجاع خواهند بود که داخلش قدم بگذارند؟

به تعبیری شاید دیکتاتوری یعنی همین. بی ارزش شدن یک چیزهایی. یک چیزهایی را به زور از تو گرفتن. فراهم شدن یک سری موقعیت ها که دیگر فرصتی برای انتقال ارزش نباشد. مثلاً توی مادرشهری مثل تهران که خبری از محله به مفهوم واقعی اش نیست و محله ها از مراکز واقعی فرهنگی مستقل بی بهره اند و فرهنگ مملکت همه اش در یک خیابان به اسم انقلاب متمرکز شده، انتقال ارزش یک چیز بی معنی است. چون مراکز جمعیتی تکنوکرات ها که قشر متوسط رو به بالای جامعه هستند به سرعت در حال منتقل شدن هستند. مهاجرت درون شهری به ترتیبی که حسش هم نمی کنیم جلوی انتقال ارزش ها را می گیرد. دیگر کسی به چیزی پابند نیست. 

وفاداری و قدرشناسی به ترتیبی که باید توی نسل های اینطوری تثبیت نمی شود.

اگر ممکن بود فرهنگ یک چیز مستقل بود. هر محله برای خودش یک مرکز فرهنگی داشت. یک سینما داشت موضوع فرق می کرد. هر محله می شد یک دهکده ی فدرال و آموزش درون دهکده رخ می داد. انگلیسی ها می گویند برای بزرگ کردن یک بچه به یک دهکده نیاز است. البته این را با آن حرف که ایران شهرهایش همه روستاهای گنده هستند اشتباه نکنید. قصد این نیست. روستا یعنی جایی که دسترسی به امکانات در آن سخت است و برای نیازهای خاصی باید مهاجرت صورت بگیرد ولو موقت. این وصف الان تهران است که اگر یک کتاب بخواهید یا یک فیلم بخواهید ببینید باید تا انقلاب بروید. شاید یک ساعت جابه جایی... 

از طرفی انتقال ارزش تنها بر دوش کتاب فروشی ها و سینماها و فرهنگسراها نیست. هرچند نزدیکشان که باشید و در فاصله ی یک پیاده روی عصرگاهی که باشند و حتا اگر به جای ماهی یک بار از جلوی یک کتابفروشی رد شدن ماهی 5 بار از کنار کتابفروشی محل تان رد بشوید فرهنگتان یک جورهایی قلقلک می شود. ولی جدای از همه ی این ها به یک چیز دیگر هم نیاز است. یعنی موضوع اصالت و اعتبار. 

فرض کنید برای پدیده ای 4 روایت دارید. هر کدام از این 4 روایت به روشی که مخصوص خودشان است سعی می کنند روند رخداد پدیده را تبیین کنند. به عنوان شاهد این ماجرا شما نیاز دارید بتوانید یکی را قبول کنید و دیگران را رد کنید. البته اگر اصلاً برایتان این پدیدهه اهمیتی دارد. اگر بدانی بدترین نوع دلتنگی آن است که کنار کسی باشی و هنوز دلت برایش تنگ باشد و اگر بفهمی دلتنگ کسی هستی که هرگز به اون نمی رسی و زندگی برایت سخت شده باشد و هر روز با یک چاقو در ذهنت بیدار شوی پس به دنبال این خواهی گشت که دلتنگی چیست و چطور می شود نباشد. چیزهای اینطور مهم را نمی توانی پشت گوش بیندازی.

اگر توی جامعه ای زندگی کنی که نتواند به تو عشق و سکشوالیته را توضح دهد بر سر تو چه خواهد آمد؟ اگر تمامی ساختارهای زبانی ات تبدیل شود به کنایه از س-ک-س و خود آن را توی دنج ترین دالان های خانه مخفی کنی. اگر فکر و ذکر مردم جامعه ات بشود آن و تنها به صدای بلند گفتنش قبیح باشد... اینجاست که به یک اعتبار بخشی نیاز داری. آیا فحاشی به معنی واضح گفتن همه چیز و بی پرده گفتن درست است یا نه؟ تنها زمانی که به نفع توست؟ تنها وقتی همسو با توست؟ 

عشق زمینی و معنوی تفاوت دارند؟ فیزیولوژی بدن شما تا چه حد ارثی است و تا چه حد محصول روش زندگی؟ آیا ممکن است با دعا کردن کسی را شفا داد؟ مفاهیمی مثل زبان شناسی ساختارگرایانه از کجا اعتبار می گیرند؟ فرق تئوری و فرضیه؟ فرق مذهب با علم؟ فرق علم با فلسفه؟ فرق علوم انسانی با علم؟ اعتبار از کجا بیرون می آید؟ چرا فرافیزیک جایی در مطالعه ی علمی ندارد؟

اینطوری است که به یک جایی نیاز داری که اعتبار را ازش بگیری و درگیر خرافه نشوی. درگیر قید و بندهای غیر منطقی نشوی. بهترین حالت را بگیری و جلو بروی. و این لزوماً معنی اش زدوده شدن لایه ی فرهنگی نیست. یکی شدن همه ی فرهنگ ها نیست. این شاید اسمش یک جور پاکسازی است اما بدون قضاوت قبلی. ولی از آن جایی که هیچ کس را نمی شود به چیزی مجبور کرد... اصلاً برای چی باید مهر فاشیست بودن بخوری...

این که همه چیز را از بالا ببینی یک جور کرختی بی عملی و استیصال به تو می دهد. یک جور هملت بودن. خیلی بارهای بار در مورد هملت گفتم. توی دلم آشوب بدی افتاده. مثل کسی که منتظر است هر لحظه سیاره ای بخورد به زمین و می داند در لحظه های آخر نمی تواند پیش آدمهایی باشد که دوستشان دارد. چون دیگران هم درگیر دیگران اند و ما همیشه درگیر این موضوع هستیم. مفهوم واقعی تنهایی هم همین است. به تعبیری تمامی ادبیات فقط یک موتیف مکرر دارد و آن تنهایی است. چرا تنها هستم؟ چرا کسی را برای خودم ندارم؟

مدتی بسیار طولانی به این فکر کردم. مفهوم تنهایی کاملاً عینی است. اما تنهایی بیشتر درون ذهن ماست. تنهایی نوعی نادیده گرفتن است. مفهومی است که محتاج صرف انرژی است. اما چیزی نیست که بتواند تمام هنر و ادبیات را به خود معطوف کند. چون اگر با فاجعه ای رو به رو شویم مثل یک زلزله که یک شهر را خراب کند دیگر تنهایی نیست که رزون د اتر ما رامی گیرد تحت شعاع. raison d'etre. دلیل این که وجود داریم در هستی. 

ولی دلیل وجود داشتن ما برخلاف حرف آن یارو استاد توی انجمن شاعران مرده به هیچ وجه لذت بردن از یا خلق هنر نیست. این قابلیتی است که مغز ما در خود دارد. قابلیت نمی تواند منطقاً بشود دلیل وجود داشتن چون خودش هم معلول است منطقاً. 

خلاصه که اگر زلزله ای بیاید و یک شهر را خراب کند در برابر یک مشکل بزرگتر هستیم و نه این که مشکلات دیگرامان حل شود. هنوز تنهاییم. فیزیکی. ذهنی. ولی دیگر تنهایی در پرسپکتیو قرار می گیرد و از زلزله و مرگ کوچک تر است. پس اگر شاید ده ثانیه از شروع زلزله زنده بمانیم در همان ده ثانیه باید به رزون د اتر خودمان باشیم. توی آن ده ثانیه قشنگ بشینیم فکر کنیم که چرا هستیم. و اگر نمی بودیم چه می شد. 

کمی کمتر از 8 ثانیه اگر بهش فکر کنیم به این نتیجه می رسیم که چقدر بی خود است این نگرانی برای سهم ما از تنهایی یا تنها نبودن. و دو ثانیه وقت خواهیم داشت از این که چیزی عظیم تر از تنهایی ما هم توی جهان وجود دارد، لذت ببریم از بودن. حتا اگر بی کس بودن.