نه صبر کن. یک لحظه فقط. سیگار را. روشن کن. خاموش کن. روشن کن. سیگاری شدی. ماشین تایپ و گرامافون. چیزهای مهمی که باید زندگی را پر کنی با. موسیقی از رادیوهد؟ از ارون؟ صفحه توی گرامافون. خانه. و غذاها روی گاز هستند. و ظرف ها توی ظرف شویی. لباس ها همه جا. و کتاب ها.


بوی سیگار خانه را. مثل بوی کافه های یک جایی. مهم نیست در بند اسم. نیستیم. یک لحظه در باز می شود و باد سرد و بعد یک مرد با پالتو. پالتوی سیاه نه قهوه ای سوخته. و دهنش بخار می کند یا دود سیگار. لاکی استرایک و زیپو. بوی عطر تند با الکل


بورگونی. یک لحظه شاید طعم شراب زیر دهانت و جسد توی اتاق خون ریخته همه جای آشپزخانه و تیغ توی دستش. چکه می کنند روی پارکت ورودی هرچند بیشتر در راه آب فرو رفته اند. بوی خوبی مثل بوی فساد تدریجی چوب. سایه ی مرد افتاده روی اتاق. اتاق پذیرایی و همه چیز سیاه و سفید است و نقش ها تار عنکبوت. بیش از این جایز نیست دقت. ویکتوریایی هستند. گوتیک.


مرد جسد را کنار یخچال با چاقوی سبزی در دستش نظاره کرده و بعد کلاهش را روی سرش می گذارد.
سوار ماشین سرخ. توی اتوبان که شبیه یک سری راهرو هستند که در زمان کودکی تویش می دویدم و سایه های روی دیوار و سنگ جلوی حیات و مردی سیبیلو با موهای اسفنج طور که رویش نشسته و سیگار وینستون می کشد. منتظر می مانم مرد برود دستشویی. جعبه ی سیگار جامانده آنجا مثل خاطره ی اولین بوسه ام یا اولین لذت جنسی که سیب بچگی خورده شده حوا... جعبه آبی رنگ است. من توی تصویرم. این خاطره نیست این فرافکنی داستانیست که حافظه به خاطره می کوبد.
از شیشه های بغل باد سرد. پالتو. بخار. سرعت. اگر ماشین های اسباب بازی از سر راه کنار بروند. اگر توی خواب صدایی وجود داشته باشد. بوق بزنید. کنار برو تیراناسوروس . و ربات و سیاره ی زخل. یک رنگین کمان از زیر تایر ماشینی که با سرعت تمام از گودال آبی عبور می کند بیرون می زند و به باقی تاریخ بشریت گره می خورد و ترس باستانی از چیستی طوفان نوح را باعث می شود و خدا به نوح قول می دهد هرگز باز طوفانی عالم گیر نفرستد و رنگین کمان نشان این عهد است... خب که چه؟ صدوم و عموره را که سنگ کرد...


-نه آهنگ رو عوض کن...
-خودت عوض کن الان بارش شهاب سنگ شروع می شه.
آژیر خطر بلند می شود و آسمان ارغوانی می شود و سربازان رژیم توتالیتر توی خیابان می ریزند. تو می ترسی دستت را به دست من بدهی و ماه کامل که می شود زوزه کشان فرار می کنی.


بوی گندم و اعدام می آید. بعد از مدتی بر می گردم توی ساختمان پیش جسد مرد که روی یخچال عکس های خانواده مان است. هزار سال پیش گرفته شده در بخشی از باربادوس که بارش برف سنگینی این بیرون عجب هوای مزخرف است چرا گوش نمی دهی رادیو را کم کردن فشار روی بخش هایی از سخنان آقای لارنس کوپ در مورد اسطوره ی اوسایرس دیروز برای شام با شمشیر بلندی فرار از روی دیوار...
از روی کابینت ها روی زنی که سمت دیگر اتاق است می پرم و با قیچی می کشمش. این روزها کشتن آدم ها خیلی راحت تر از قبل شده. مشکل فقط فکر نکردن به دردی است که می کشند. اگر فرض کنی داری گوشت می بری برای استیک خیلی عادی تر می شود.


بعد باز برگشتن به توی ماشین و دنبال تو آمدن برای این که از خانه ی دوستت بیاورمت که رفته بودی فیلم ببینی. ناراحتی که می گویم باید برگردیم. تند تند توی اتاق می چرخی و مانتوی سیاهت را تنت می کنی و شلوار سبزت را و جوراب های خاکستری ات را و شال سفیدت را چه ترکیبی است این مزخرف است این. تو چرا اینطوری هستی چرا صورتت دارد عوض می شود چرا من تو را نمی شناسم اصلا تو کی هستی... آها آروم بیدار نشو الان وقت یک مکالمه ی مهم است.
-عزیزم می فهمم که دوست داری فیلم ببینی. باشه ببین. من او نا رو می کشم و نمی ذارم بیان توی خونه.


-ممنونم. می دونی خیلی خوبه. می دونستم بالاخره خوب خواهد بود همه چیز.
شش پنجره. دو در. باید نگذارم زامبی ها داخل بیایند.

و این تا سه سال ادامه پیدا می کند. تا سه سال تو داری فیلم می بینی و من زامبی می کشم.