ارغوان یادم افتاد سه سال پیش توی کافه‌ای نشسته بودیم و داشتیم در مورد همه چیز ممکن صحبت می‌کردیم. از دخترهای عرب تا بورخس و خدا. آن روز از قضا گرم بود. طوری که می‌توانستی سخت کامت را عین جسمی خارجی حس کنی. آجری توی دهانت. هر قدر آب می‌خوردی تنها می‌گذشت. بخار می‌شد. ما مثل سه هیولای تشنه نشسته بودیم که هرگز از ازل سیراب نشده اند.


قرار شد برای این که یادمان برود تشنه هستیم هر کدام داستانی تعریف کنیم. سیگار نمی‌شد کشید و همه چیز تنها آدم را تشنه‌تر می‌کرد... حتا آب. پس شروع کردیم به قصه گفتن.


توجه تو را جلب می‌کنم به این حقیقت که این یک داستان کافه ای نیست. گرما بود و جوری از ناسوری در هوا که یاد را به سمت شنزار می‌برد. تو پر می‌کشیدی در تب‌آلودگی این تصور که سنگی بود که زمانی در اقیانوسی خنک زیر فشار آب... و حالا تفته از آتشی ابدی. تیغه‌ی بی‌رحم آفتاب. مثل تیغی نانوتکنولوژیک با برندگی به توان 6 هزار بار فزون دقت. و در حضیض این دریدگی و تفتگی پ الف داستانش را برایمان بازگو کرد. کلمات مثل کریستال جاری و آن شعاع شنیع از میانشان متکسر. عقد زنجیره‌ی کلام آن طور بود که امواج مادون قرمز در اطرافمان و او چون آراخن بافنده آن رشته‌های نامرئی جهانی دیگر را چون فیت‌ها... کور، دست می‌انداخت، گویی متصل به باشنده ای اثیری، دهان دلفی باشد، و گرما البته از رشته‌ی کلمات حقیقی‌تر بود.
گویی عرق خود واقعی‌ترین موجودیت جهان است. تو گرما را می‌نوشیدی. تو به یاد نمی‌آوری. هنوز به دنیا نیامده بودی. تابستان آن سال طوری بود که داستان پ الف را بی‌نهایت سبک معنی می‌کرد. هر چند قسم می‌خورم بی‌نظیرترین داستانی بود که هرگز بافته شده بود.


گرمای دیوانه‌وار مردم اطراف را هم کلافه کرده بود. هر یک روی میزی نشسته در حال نوشتن و خواندن و گفتن. پیش از به وجود آمدن تو هم آری بود این چیزها. مردم در کار آفرینش بوده اند. هستند. آدم‌هایی از هر دست از هر سطح. و تصور اصلی این بود که متصلند به ایده ای. بگذار برگردم به داستانم. هر چند این داستان پ الف نیست. آن داستان بی‌نظیرترین داستان جهان بود ارغوان.
کنارمان مرد پیری نشسته بود با موهای ژولیده و ریش نخراشیده. پیرهن لک. مثل راننده تاکسی‌ها که قبلاً در ژاپن مهندس بوده اند و حالا این‌جا تاکسی می‌رانند. نه این مهندس‌ها کلیشه نیستند. حقیقی اند. خوب که بگردی توی همین شهر پیدایشان می‌کنی. مرد داشت برای دختر سفیدرنگی بی‌نظیر انگار تراشیده از مرمر و آب بسیار رقیق در مورد زمانی می‌گفت که دخترهای جوان 8 ساعت تمام زیر نور آفتاب که صلابه‌گری شرزه بود می‌ایستادند دبه‌های پلاستیکی کثیف به دست. دبه‌هایی که چرک شده بودند. برای 20 لیتر آب. و بعد کنار منبع یک رودی بود زلال که دوست داشتی دست بکنی تویش. ولی نمی‌شد ازش نوشید. چون بهروز نامی را به ناحق تویش کشته بودند. پسره شاید 18 سالش بود روزها می‌نشست پای ایوان خانه‌ی خان. توی گرمای سگ‌کش قصبه‌ی فلان سفلی یا علیا چشمش دوخته به که کی دختر خان با آن دامن هفت لایه چین دار بیاید با خاله خانباجی‌ها بنشیند و برای رفع گرما که نمی‌دانی چه می‌سوزاند. چه سرخ می‌کرد... چه سیاه می‌کرد... که اگر مردهای خان بهروز را توی آن رود کذا زیر ظل آفتاب تابستان سر نبریده بودند لابد از آن همه نشستن زیر ایوان خانه‌ی خان تلف می‌شد. علی هذا آب شور شده بود پیرمرده با تب و تاب برای دختره می‌گفت که از سر ادب داشت گوش می‌داد و الا مشخص بود با تلفن همراه یغورش کاری دارد. دختره ظریف بود ارغوان. صندل‌های نازک فیروزه دار به پایش بود با شالی تابستانی سفید. هر وقت به یادم می‌آید ناخودآگاه یاد هویج می‌افتم. خنده دار است. چون اصلاً شبیه هویج نبود. اما بو و طعم هویج انگار با تصویر دختره توی ذهن یاعجوج معجوجی من کلسیفیده. مثل بوی کیک شکلاتی مادرم و شکلات تخت‌هایی که به خاطرش عاشق مادرم شدم.


شوخی نمی‌کنم ارغوان. اگر آن شکلات‌ها که توی داغنای حیاط سنگی خانه‌ی ویلایی پدری داخل دهانم می‌نشست و خمارم می‌کرد عین صوفی‌های درویشنده‌ی چرخی، نبود، من و مادرم رابطه‌ی خشک‌تری می‌داشتیم.


پیرمرد گفت که پسر بعدش تا عنطاکیه رفته بود تا تنجه و تا دمشق هم برای پیدا کردن آن هیولاساز معروف... اما این داستان دیگریست. بیابان‌ها را گرم گرم می‌پویید سر بریده‌ی خون چکانش را زده زیر بغلش سرنوشتش با گرما بسته بود. و تو چه دانی که گرما چیست. می‌دانی یادم افتاد سال فلان هجری شمسی اهواز بودیم و زیر باد کولرهای گازی جنرال شاهی که زیرش بودی از شدت سوز استخوان خراش سرما خورشید را آرزو می‌کردی و کویر را. خاک سرخ تشنه‌ی زبر را. اما وای به روزی که شاشت می‌گرفت و باید از آن درگاهی نورانی به بیرون می‌خزیدی و بی تمثیل و استعاره زیر آن خورشید راه می‌رفتی... نفست بیرون نمی‌آمد از گرما ارغوان. هوا انگار از برای آن وحش اکبر سبک شده بود و زمین را ترک گفته بود و به سمت میدان جاذبه ای دیگر رهسپار تا شاید زمستان بعدی بازگردد. گرما چنان بود که نفسی در کار نبود. ریه‌ها خالی. تیغ جنون در یک سانتی‌متری ات. هر لحظه مغزت از شدت آتشی که چون آب در شارش بود.


راستی گفتم خانه‌ی اهواز. امسال کنار در آن خانه نشستم. بعد در زدم گفتم نوه‌ی فلانی هستم و راهم دادند داخل. خرابش کرده بودند. چه بارها عاشق شدیم توی حیاطش. چه عشق‌ها خاک کردیم. چه تمام مدت عاشق بودیم. مشکل از ریشه همین است. انگار با شیر مادر عشق خورانده بودندمان. طبعمان آتشین بود. جنوبی بود. سبزه و گرم و دلبر و لوند. زیر آن درخت شیشه‌شور. می‌دانی شیشه‌شور گل‌هایش شبیه آن آلت زبر ‌خشن کثافت است که شیشه‌‌ی شیر بچه را باهاش می‌شورند. رنگشان هم از قضا نمی‌دانم چرا همیشه قرمز بود. چه گل آن گیاه و چه رشته‌های زمخت پلاستیکی. نه که التزامی در کار باشد. انگار علت غایی تکامل حیات آن باشد که با تو که شاهد این گیاه هستی مزاحی کوچک کند. یا شاید مادرم شیشه‌شورهای قرمز می‌خرید به یاد خانه‌ی پدری اش.


داستان پ الف که تمام شد این بار مرتضی داستانش را شروع کرد. اولش انگار مقهور داستان پ الف باشد. تلو تلو و مبهوت. پ الف به لطایف الحیل ما را مسحوریده بود. اما مرتضی داستانی گفت که تنها خودش می‌تواند آن طور که بود تعریفش کند.
داستان مثل بنایی بود، ارغوان، ساخته شده از اضلاع منظم. هر یک متواضع. وزین. و در عین حال آن سیالیت در آن بود که همجنس ماگما باشد. تو را از آدم‌های بی‌حال در حال نوشیدن نوشیدنی‌های سرخ می‌کند و دور می‌کرد. و آن‌ها همچنان مسلول میزهای چوبی کنده شده از چوب زبان‌گنجشک بودند. در دسته‌های 2 تا 10‌ها نفری. گاه آنقدر زیاد بودند که نمی‌شد دانست از کدام میز شروع می‌شوند به کدام ختم می‌شوند. ازدحام سوزناک آن روز تابستانی به ترتیبی متجانس بود که گاهی می‌شد به مزاحی در میزی دیگر خندید. شلوغی نفست را می‌گرفت. هر جسم مغروق عرق توده ای گوشت مشمئز کننده بیش نبود حالا اگر ارغوان بود یا مسیح یا معشوق بی‌تمثال و بدیل حالا تنها یک لاشه‌ی متعفن بویناک بود عین شب‌های تهران. تو نمی‌دانی از چه حرف می‌زنم چون هرگز ساعت دو شب تنها از خیابان‌های خالی‌ اش نگذشته ای. انگار تمام کثافت عالم را که تمام روز توی خودش قایم کرده بود قی کند. و همه‌ی سوسک‌ها همه با هم بیرون می‌آیند. چه غریب بود که این همه آن بو را می‌دادند که آن خلوت. در باب جن‌زدگی تهران همین بس که گرچه همه‌ی ساکنانش زامبی‌های توخالی اند. ارواحی سرگردان. اما این تهران نیست که روح‌زده شده و مسخر. که ارواح مقیمش مسخر تهران اند. تهران مردمش را به اورادی شیطانی آلوده کرده. بله عجب تصویر کلیشه ای. بیایید از تهران موشیده و سوسکیده و دختر پسرهای ادبیده هنریده بد بگوییم دلمان خنک شود؟ می‌دانی ارغوان تهران مثل دوست دختری است که زمان ماهش رسیده. نمایشی از وارون بقای اصلح که در آن مجهش‌ها از شش پا تا دو پا سرگردان نوعی بی‌خودیتی مضحک اند.


سال خدا می‌داند چند بود که تهران همه اش سوخت. می‌دانستی؟ توی یک تابستان اخگرین بود همه جا سرخی‌زده و قرمزفام و غرق در طیفی از سفید تا مهجورترین سرخ و منتقم‌ترین نارنجی و شاهانه‌ترین طلایی. همه جا مستعد سوختن. ارغوان همه چیز سوخت و گرما طوری بود که تا اصفهان هرمش را روی گونه‌هایت بازمی‌یافتی. چرا سوخت؟ مردی بود عطارد زنجانی از نواده‌های محمد علی زنجانی معروف به مسعود الممالیک که توی دربار هر که کارش به گره کور می‌خورد که دیگر حسابش با محلل العقود بود پیش او می‌آمد و اگر سفارش شده بود کارش فی‌الفور حل می‌شد. یک بار دخترک عاشقی پیشش آمد و خواست به معشوقش برسد که امیرمعمرالملک بود در بلدیه کارش حسابرسی به اموال سرف‌ها بود. چه بر و رویی داشت ارغوان. لابد عاشقش می‌شدی. و زنجانی که عقده‌ی کار دخترک را دید دست لای کتاب برد و توی آینه نگاه انداخت و موکل‌ها در گوشش خواندند که فلان ساعت از روز چخماق بزند روی کپه‌ی کاهی اطراف باغات انار تهران. امروز اگر تهران انار ندارد از آن آتش‌سوزی است. امیر معمر همه چیزش را باخت و سر راه دخترک بدن بی‌حالش را کشاند تا خانه‌ی عمویش و امیر چشم باز کرد یک دل نه صد دل عاشق دختر شد. بگذریم که عشق امیر بعد از دو سال از سر دختر افتاد و با مستشار فرنگی راهی فرانسه شد. آن هم شبانه. توی یک تابستان داغ دیگر که مردم از خفقان گرما شب هم از خانه بیرون نمی‌آمدند.


می‌دانی ارغوان... یا هر اسمی که داری م ع ش و ق. آن اسم اعظم. که برایش تلمودها نوشته اند. ترکیب جاودانه‌ی 5 حرف. جایگشت بی‌نهایت تعویض پذیر معشوق‌ها... آن تصور باستانی از تمامیت. داستانی که مرتضی گفت توی شلوغی آن کافه‌ی گه گرفته‌ی غرق خرفتی ظهر تابستان مثل ساختمانی بود که... این تشبیه را پیش از این به کار برده ام؟ پس مثل توتمی بود چهارپاره که گویی بازنمایی بود از یکی از نمایشنامه‌های خیلی معروف شکسپیر که هرگز نوشته نشده. و نوایی بود که اگر جهاز هاضمه ات یاری ات نمی‌کرد از دستش می‌دادی. چون خفقانی بود و روایت همچون نغمه‌ی هزاردستان تنها در تاریکی توی روشنایی فرو رفته شنیده می‌شد. مدتی قلیل. ازدحام آن طور بود که گاهی سفارش‌ها اشتباه می‌شد. گاهی یاروهای توی کافه اعتراض می‌کردند که ما فلان چیز را نخورده ایم که. و یا فلان چیز ما چی شد. و خب مبرهن است که کسی چای نمی‌خورد.


ارغوان جان یادت هست؟ یا حالا هر چه اسمت هست. معشوق یک نفر دیگر بودی نه؟ یادت هست توی کافه کفشت را روی کفشم می‌گذاشتی؟ چه جنونی توی آن گرما. درست است که روی میز تنها من و مرتضی و پ الف نشسته بودیم. تو کفش آل استارت را روی پایم فشار می‌دادی. من قهر بودم. می‌خواندیم: ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی من دست نخواهم برد الا به سر زلفت گفتی غلطی بگذر زین فکرت سودایی. ارغوانم... ارغوانم... ارغوانم... ارغوانم... ارغوانم... ارغوادلبرم... دلبرم... دلبرم... دلبرم... دلبرم... دلبعروسکم... عروسکم... عروسکم... عروسکم... عروسکم... عروسکم... عروغوانم... ارغوانم... ارغوانم... راستی این را پیش از این عاشقی دیگر ننوشته بود؟ چه باک انگار عاشق‌ها همه یک تن و معشوق‌ها همه یک؟


دروغ چرا هر از چندگاهی سرم می‌چرخید سمت تو که کنار مردی یا مردهایی نشسته ای و چه ولنگار همه‌ی عرض تنت توی آغوش یکیشان است. چه کش‌مکش کشنده ای بود ارغوان میان من که می‌خواستم همه‌ی مردانت را به دوئلی قرن هفدهمی بر سر شرافت تو دعوت کنم و پس از دریدنشان از سر جنونی تستسترونی روی نقطه‌ی مرتفعی بروم و قوقولی‌قوقو کنم. خونشان را از تنم بشویم و زخم‌های بی‌شمارم را تیمار. و تو مجذوب بی‌هماوردی من بشوی و بخواهی التیامم بدهی. چه تصور سرخوشانه‌ی ابتری ارغوان جان. عروسکم.


و داستان مرتضی که تمام شد نوبت من بود و من داستانی گفتم در مورد Amour Fou