چای مفهومی فلسفی است. مثل جیش.
از چای می‌شود شراب گرفت و آن را به دو دسته‌ی چای خوشمزه و چای خوش‌رنگ تقسیم می‌کنند.


شعرا در باب چای گفته اند که: به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
و در باب مفاهیم پشت چای همیشه بحث بوده است. این که جاییست که بعد از آن دستگیر می‌شوی. به سمت یک تصمیم بین یک جای سخت و یک تکه سنگی. چرا این را برایت می‌گویم؟ چند وقتی هست که جلسات سعدی خوانی توی خانه‌ی من برگزار می‌شود و بعد مردم می‌آیند و می‌نشینند و به شعرهای سعدی گریه می‌کنند. چای که می‌خورند را به صورت اشک دفع می‌کنند.


چای همچنین مدر است. می‌شود گفت هدف چای در زندگی اش بعد از گذر از دل گل و شل و گه و پشگل و پهن و به گیاه تبدیل شدن و بعد سیاه شدن و ده دقیقه دم کشیدن و بعد توی حلق ما رفتن، شاش شدن است. یعنی نیروانای چای این است که توی چاه دستشویی به دریا برگردد. آره بیا حرف‌های فلسفی نزنیم. بیا حرف علمی نزنیم. آدم هر جایی جیش نمی‌کند. جیش موضوع مهمی است. نه هر که طرف کله کج نهاد و راست نشست، آیین جیشوانی داند.


نوعی چای هست پنیرک صحرایی. چای دیگر هست بهش می‌گویند کوهی. یکی سبز است یکی زرد. شنود شاف سکی ناهچ ایمن نم و وستت


چای را می‌شود شراب کرد. جدی. چای را می‌شود سرد خورد. چای را می‌شود یخ زده خورد. می‌شود داغ خورد. گرم. ولرم. شیرین. تلخ. پر ادویه. کم ادویه. معطر. بی رنگ. با رنگ. سبز. سرخ. سیاه. با عسل. با لیمو. با نبات.


بیا یک کارخانه‌ی چای بزنیم و ماشین‌های چای‌ساز هزار آپشن بسازیم تویش. و بعد یک بخشش هم این باشد که تویش جیش کنی و آب جیش را بگیرند و دوباره ازش چای بسازند. یک چرخه‌ی خودکفا. بیا به فکر این ماشین وسوسه انگیز، این کمال مجسم، این کعبه‌ی آمال...


و چون چای اینقدر راحت می‌شود جیش. بیا اصلاً جیش دم کنیم. نظرت؟