توی تاریکی همیشگی که روی همه چیزهای آشنا رنگ وحشت ارثی می‌پاشد. توی تاریکی اشباح و هیاکل. نیمرخ‌ها را ‌می‌شود دید.

لعنت. جدا افتاده ایم. از جهان کنده شده ایم. توی تاریکی نشسته ایم. ببینید چه سیاه هستیم. چه نکروفیلیک. چه سیاهی پرست. چه خواب‌ها بهترند. توی تاریکی و سرخی خواب‌های بی نور و پر از تصویر کاشی‌های شکسته و گه گرفته و لاشه‌ی هزار حمام جن‌زده‌ی باستانی. توی سوله‌هایی که پر اند از آشغال‌های باستانی. آشغال‌های فراموش شده که هرگز جمع نمی‌شوند. ببین. پوسته‌ی آدامس‌های باستانی که دیگر به فروش نمی‌روند و کونه‌ی سیگارهای رنگ و رو رفته که اسمشان دیگر مشخص نیست و فقط بوی مشمئزکننده‌شان دیگر باقیست و مدفوع خشک شده و نخاله‌ی زبرخسته کننده‌ی طاقت فرسا. سردردآور. نفرت‌انگیز. خواننده...

خواننده سوله‌ ای را تصور کن اگر می‌توانی فرسوده و غرق یک نور سفید که نمی‌دانی از کجا نشئت می‌گیرد و حالا منبعش هر کجا می‌خواهد باشد آزار می‌دهد و چشم را می‌زند با سقفی شیروانی و پوشالی با پوشال‌های بی‌خودی و نا گرفته قهوه ای بی‌نشان مثل لاشه‌ی مرده‌های طاعون‌های باستانی و خشن و تنها دیواره‌های سلولی کلسیفیه شده شان باقی. دیوارها با لکه‌هایی غیر قابل تشخیص که هر چیزی می‌توانند باشند مورد تجاوز قرار گرفته. هر کسی هر چیزی رویش پاشیده. خون و کثافت و شاش و منی و انواع مایعات بدن و تکه‌هایی از آدم‌هایی... زن‌هایی که یارو قصابه با ساتورهای دسته زنگ زده این جا مثله می‎‌کرده.

مطلقاً همه اش زبر است و طاقت فرساست. از فکر کردن به این کثافت به این همه سطوح کهنه و مضرس دوست داری ساعت‌ها استراحت کنی. فکر چنان حجمی از نجاست تو را به این می‌اندازد که تنها بشوری خودت را هر چه زودتر و تا چندین روز نخواهی توانست با کسی بخوابی چون از فکر ناصافی اش دم و دستگاهت کور می‌شود.

دهنش سرویس. گه زدند توی این زندگی که چنین جایی وجود دارد توش. یک جایی توی این دنیا. فکرش مثل آناتیدی فوبیا که یعنی این که یک اردکی یک جایی توی این دنیا دارد نگاهت می‌کند. یارو قصابه زن‌ها را از پس سرشان می‌گرفت می‌کشید تو سولهه و اوقاتش که تلخ بود یک ضیافتی برای خودش راه می‌انداخت. حال اصلی اش هم پاره کردن تاندون‌ها بود. صدای قرچش که بلند می‌شد زیر ساتورها و چاقوهاش آلتش سفت می‌شد. بعد که حسابی با تاندون‌ها کیفور می‌شد می‌رفت سراغ پاره کردن شکم و روده‌ها را آرام بیرون کشیدن. کلیه‎‌ها را و کبد را. تویشان را مثل کدو حلوایی خالی می‌کرد و وقتی اون تو خالی می‌شد مثل یک گونی. یارو می‌رفت و توش عین جنین کز می‌کرد. می‌خوابید. عین بچه‌ها تمام شب را راحت می‌خوابید. هیچ رویایی تو ذهنش نمی‌آمد. و کثافت استخراجی از تو لاشهه را توی کیسه می‌کرد و می‌گذاشت تو یک محفظه‌ی گنده‌ی زنگ زده. که زنگش هم درد داشت. زبر بود. کلافه اش می‌کرد. یارو از زنگار بیشتر از هر چیزی بدش می‌آمد.

زن‌ها همه طوری بودند. خوشگل. زشت. هنری با عینک‌های گنده. لاغر و دراز و استخوانی. پیر و خشک و گندیده. ج-نده. معلم. عاشق پسرهای جوان‌تر. مهربان. گیاه‌خوار. بودیست و عارف التقاطی که شب‌ها از فکر آل/ت تن@اسل@ی استادش که تویش فرو می‌رود خود ارض0ایی می‌کند. دبیرستانی. ولی یارو از همه بیشتر خانم جلسه ای ها را دوست داشت. از این زن‌های چاق با لباس‌های زبر و چادر و ده لایه روسری و صورت‌های مدیر مدرسه طوری و جوراب سیاه نخی و کفش‌هایی که بعضاً دخترشان یک سال پیش می‌پوشیده و حالا از مد افتاده. ولی این بدین بودنشان بیشتر از هر چیزی مهم بود. چون بازشان که می‌کردی جادارتر بودند. راحت‌تر می‌شد تویشان خوابید.